۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه
طراح «اصل مترقی ولایت فقیه» کدام سرویس اطلاعاتی خارجی بوده است؟
طراح «اصل مترقی ولایت فقیه» کدام سرویس اطلاعاتی خارجی بوده است؟
در روزهای اخیر تعدادی از ایادی حکومت در تلاش هستند تا با مدرک سازی بر علیه میرحسین زمینه برخورد با وی را فراهم نمایند. بیشترین تلاشها از سوی عده ای انجام می شود
که فرضشان بر ناآگاهی مردم و بخصوص نسل جوان است و سعی دارند با سوء استفاده از این ناآگاهی فرضی، بخیال خودشان تاریخ را جعل و حقایق را وارونه جلوه دهند. بخصوص نقل قولهایی از شخصی بنام حسن آیت بر علیه میرحسین آورده می شود و شاید نسل جوان ندانند آیت کیست و نقش او چه بوده است.ـدر یک جمله اگر نظرات آیت اینقدر قابل توجه و اعتماد است چرا حکومت جمهوری اسلامی وی را بقتل رسانید؟حسن آیت معاون مظفر بقایی رئیس حزب زحمتکشان بود، حزب زحمتکشان نقش عمده ای در مبارزه با مصدق داشت و این حزب و رهبران آن از پیچیده ترین و مرموزترین احزاب و اشخاص قرن اخیر بوده اند. مظفر بقایی فرزند یکی از سران فراماسونری بود که تحت هدایت فراماسونری و سرویس جاسوسی انگلیس حزب زحمتکشان را تاسیس و در راستای حفظ منافع انگلیس سالیان متمادی در صحنه سیاسی کشور فعالیت نمود. حسن آیت در سال 1342 بمنظور ایفای نقش مخفیانه ای از حزب کناره گرفت تا بتواند در نیروهای مذهبی که پدیدآورنده قیام خونین 15 خرداد 1342 بودند نفوذ کند. بعد از مصدق، این یک نیروی سیاسی جدید و نوظهوری بود که در سال 42 در جامعه ایران به صحنه آمد و خیلی زود توجه سرویس جاسوسی انگلیس را جلب نمود و برای نفوذ در آنها و کسب اطلاعات به حزب زحمتکشان ماموریت دادند. حسن آیت که ارتباط عمیقی با این سرویس داشت مناسب این ماموریت تشخیص داده شد و بهمین منظور از حزب جدا شد. آیت با پشتیبانی اطلاعاتی سرویس انگیس توانست بتدریج در میان سران نیرهای مذهبی نفوذ نموده و ارتباطات خوبی برقرار نماید.ـبعد از سقوط رژیم پهلوی و روی کار آمدن جمهوری اسلامی آیت ماموریت یافت اولین تخم تفرقه و نفاق را با استفاده از الگوی موفق رودررو قرار دادن کاشانی و مذهبیون با مصدق، در جمهوری تازه شکل گرفته بپاشد. وی اصل ولایت فقیه را برای اولین بار مطرح و سعی کرد آنرا به قانون اساسی تحمیل نماید. قانون اساسی قبلاً و پیش از پیروزی انقلاب توسط شخصیتهای سیاسی و مبارزین و چهره های ملی تدوین و نسخه ای از آن پس از رویت و تائید رهبر انقلاب در پاریس منتشر شده بود و در آن چنین اصلی وجود نداشت. اصل ولایت فقیه در ظاهر قائل شدن نوعی سلطنت برای روحانیت بود و بهمین دلیل خیلی زود در بین آنان طرفدارانی پیدا کرد ولی مقاومت نیروهای ملی مذهبی و صاحبان اندیشه بقدری زیاد بود که آیت موانع جدی برای رسیدن به هدف خود داشت. مشخص بود که با تحمیل این اصل به قانون اساسی اولین بذر اختلاف و درگیری در بین نیروهای انقلاب پاشیده شده و این نهال شوم تفرقه و تنفر هر روز تنومندتر شده و شاخ و برگ بیشتری خواهد داد.ـهاشمی رفسنجانی در مورد آیت می گوید: در مجلس خبرگان از اعضای بسیار فعال و هدایتگر بود و در اسلامی شدن قانون اساسی و بخصوص در اصول مربوط به «ولایت فقیه» صاحب نقشی شایان توجه بود.ـاین نقش شایان توجه از همان لحظه طرح اصل ولایت فقیه تا تحمیل آن به قانون اساسی منجر به درگیری های شدید نیروهای انقلابی با یکدیگر شد. آیت با طراحی انگلیس بیاد روحانیت انداخته بود که زنده ماندن اسلام فقط بخاطر روحانیت بوده و فقط مبارزات روحانیت بوده که رژیم شاه را سرنگون کرده و فقط روحانیت است که پاک و مصون از خطا است و فقط روحانیت است که واسطه خدا و مردم است و لذا این حق مسلم روحانیت است که بجای سلطنت پهلوی، سلطنت فقیه را جایگزین نموده و همه قدرت را انحصاراً در دست داشته باشد. همه نیروهای انقلاب به این انحصار طلبی و خودخواهی روحانیت اعتراض داشتند و آنرا بر خلاف توافقات قبل از انقلاب و وعده های داده شده در نوفل لوشاتو و نوعی خیانت به عهد و قرار می دانستند و جلوی گنجانیدن این اصل ارتجاعی و تفرقه برانگیز ایستادند، آیت و دوستانش که اینرا پیش بینی کرده بودند مخالفین طرح ولایت فقیه را مخالفین خدا و رسول و قرآن نامیده و به روحانیت هشدار دادند که اگر الآن با اینها مقابله نکنید فردا همه شما را با عمامه هایتان دار خواهند زد. کیک خامه ای اهدایی انگلیس بقدری چرب و شیرین و هوس برانگیز بود که هیچیک از روحانیون بخود زحمت ندادند از خود سئوال کنند که یک فرد غیر معمم و فردی که بالاترین رده حزب انگلیسی زحمتکشان بوده چرا و به چه دلیلی اینقدر دلسوز روحانیت شده است و هدف واقعی اش از اینهمه تاکید بر این طرح تفرقه انگیز چیست؟آیت پاداش کارش را گرفت و در جایگاه رفیع دبیر سیاسی حزب جمهوری اسلامی قرار گرفت. حزب جمهوری اسلامی در آن زمان اداره کننده کشور و روحانیت بود و آیت در نقش مغز متفکر این سیستم به جایگاهی فراتر از آنچه سرویس انگلیس انتظارش را داشت رسیده بود. آیت در حد و اندازه این مقام نبود و اندکی بعد با لو رفتن نواری از یکی از جلسات خصوصی وی مشخص گردید که وی بدنبال ترغیب مسنولین نظام به ترور سران سازمان مجاهدین خلق و همچنین تحریک دانشجویان برای به تعطیلی کشاندن دانشگاهها و تصفیه استادان و تغییر دروس دانشگاهی (انقلاب فرهنگی) و سلسله ای از اقدامات خطرناک دیگر است، از طرف مخالفین به وی لقب آیت کودتاچی داده شد. حزب جمهوری مجبور شد در برابر مخالفتهای گسترده ای که پدید آمد مواضع آیت را نظرات شخصی وی اعلام نماید. شدت عصبانیت آیت از لو رفتن این جلسه را در اظهارات وی می توان دید: «این ننگ است در نظامی که قانون اساسی آن، تفتیش عقاید را منع کرده است، در یک جلسه خصوصی دوستانه، یک نفر جاسوس بفرستند که دامگستری و پروندهسازی کند.»ـآیت که از طرف حزب جمهوری به مجلس شورای اسلامی راه یافته بود در تصویب اعتبارنامه اش به مشکل جدی برخورد و اینبار حتی بسیاری از روحانیون نیز که پی به نقش مخرب تفرقه افکنانه وی برده بودند در مخالفت با او صحبت کردند و سران حزب جمهوری با زحمت و با رای سازی توانستند وی را از این پیچ بگذرانند. روزنامه کیهان از آن جلسه مشهور چنین گزارش داد: مجلس شورای اسلامی یكی از شلوغ ترین و بیسابقه ترین و متشنج ترین جلسات خود را پشت سر گذاشت. جو آنچنان غیرعادی بود كه هم از طرف وكلای مجلس و هم از طرف تماشاچیان بارها مجلس به تشنج كشیده شد. این جلسه كه اعتبارنامه حسن آیت مورد رسیدگی قرار گرفت اتفاقات و عكسالعمل های بسیاری را به همراه داشت.ـاندکی بعد مسنولین نظام از طریق حزب توده و سرویس کا گ ب اطلاع یافتند که آیت یک مامور رسمی سرویس جاسوسی انگلیس است. یک آبروریزی و افتضاح باورنکردنی. سران حکومت شتابزده تصمیم به حذف آیت گرفتند زیرا دستگیری و محاکمه وی به هیچ وجه امکان پذیر نبود، اصل ولایت فقیه بنام آیت نوشته شده بود و سران حزب جمهوری بقدری خود را خرج آیت کرده بودند و نظام آنچنان بهایی بخاطر نظریات این تئوریسین سابق حزب زحمتکشان داده بود که حتی تصور اینکه ماهیت آیت برملا و علنی شود قابل تصور نبود، آیت قبل از پخش شدن خبر اینکه عامل انگلیس و مجری دستورات آنها است باید کشته می شد. تیم ترور با آسودگی خاطر به محل سکونت آیت رفته و او را جلوی درب منزلش به گلوله بستند. بیش از 60 گلوله بوی شلیک شد ولی معجزه این بود که نه راننده و نه محافظش کشته نشدند، همه گلوله ها فقط به آیت اصابت کرد، ترور هم به مجاهدین خلق نسبت داده شد و سران احمق سازمان هم برای کسب شهرت فوراً آنرا قبول کردند در صورتی که در تمام ترورهایی که سازمان انجام داده بود همیشه چند گلوله محدود شلیک و تیم ترور بسرعت از محل دور شده بود ولی فقط استثنائاَ در این مورد تیم ترور با خیال آسوده هر چه فشنگ داشتند خالی کردند و گلوله ای برای محافظت از خود یا عملیات بعدی نگه نداشتند، پادگانی که از آنجا می آمدند پر از فشنگ بود. حسن آیت برای مدتی تبدیل به شهید آیت شد و یکسال بعد با دستور رسمی مقامات اطلاعاتی کشور عنوان شهید از وی بازپس گرفته شده و ردپایش در تاریخ ایران را تا جائی که می شد پاک کردند و ابلاغ کردند دیگر سالگرد و مراسم و یادنامه و مقاله و خاطره ای از آیت نباید باشد.ـاینکه آیت نظر مثبتی به میرحسین نداشته یک سند افتخار برای میرحسین است. آیت دشمن میرحسین و امثال میرحسین بوده زیرا میرحسین مصدق را یک قهرمان ملی می دانست ولی آیت از حزب زحمتکشانی می آمد که بر علیه مصدق جنگیده و او را ساقط نموده بودند.ـگذشت زمان نشان داد که ماموریت آیت تا چه اندازه اهمیت داشته و موفقیت آمیز بوده است. انحصاری کردن قدرت در دست روحانیت و ایجاد سلطنت فقیه در حقیقت مهمترین عامل انحراف حکومت و تشدید اختلافها و کینه ها و ریزش نیروهای طرفدار انقلاب بود. بیشترین ضرر را دین و روحانیت کرد. آنها ضربه سنگین و مهلکی از این طرح خوردند. بازگشت به گذشته و بررسی اینکه حکومت بخاطر وجود اصل ولایت فقیه تا کنون چه هزینه های غیرقابل جبرانی داده و اینکه چقدر دوستان دیروز که دشمنان امروز هستند نشان می دهد باید به سرویس انگلیس بخاطر موفقیتش تبریک گفت. با یک طرح ساده صفوف انقلابیون را بروزی انداخت که خودشان بسیاری از خودشان را کشتند، زندان و حبس کردند، اخراج و تبعید کردند، حذف و بی آبرو کردند و هر روز تنهاتر شدند، تا امروز که خامنه ای دوست پنجاه ساله اش را هم زیرپا گذاشته و فرمان به نابودی او می دهد و به او می گوید که در امتحان مردود شده است، غافل از آنکه در این صحنه رقص همه مردود هستند زیرا نوازنده ساز خارج از ایران نشسته است. اگر بتوان به روزهای قبل از انقلاب بازگشت و صفا و صمیمتهای آحاد ملت ایران در آن روزها را دید و آنرا با اینهمه خونهای ریخته و آبروهای رفته و شخصیتهای انسانی له شده و تعفنی که حکومت را فرا گرفته مقایسه کرد، مطمئناً هرگز کسی آرزوی دیدن امروز را نمی کرد. اگر رهبران انقلاب بر سر قولشان مردانه و مثل یک مسلمان، آنچنان که ادعا می کردند، می ایستادند و تحت تاثیر آیت و آیت های مشکوک دیگر حاضر نمی شدند عهدشکنی کرده و روحانیت را از متن مردم جدا و آنها را تافته جدا بافته دانسته و جمهوری اسلامی را با سلطنت فقیه تعویض کنند آیا امروز هنوز همه دوستان با هم دوست نبودند؟ بفرض شما دشمن، با یک عده متفرق و آشفته ای که جای جمع خیلی بزرگ و متحدی را گرفته اند بهتر نمی تواند کنار بیاید و مشکلاتش را حل کند و امتیاز بگیرد؟همه گناه را نمی توان بر گردن آیت و آیت ها انداخت، به هر حال خود حکومت هم زمینه پذیرش چنین تحریکاتی را داشت و شیفتگی قدرت سبب شد که براحتی از چنین افرادی و طرحهایی استقبال نمایند.ـبه هر حال بهتر است برای کوبیدن موسوی از آیت استفاده نکنید، زیرا نشان می دهد که به چه استیصالی رسیده اند و چقدر تحت فشار قرار دارند که اینچنین به خاکی می زنند، آیت با کسی مخالف بود که همان رهبری که شما امام می نامیدش بشدت از او حمایت می کرد، می خواهید بگوئید که آیت از امامتان بهتر می فهمید؟ لاقل از کسی برای کوبیدن میرحسین استفاده کنید که سبب آبروریزی بیشتر شما و لو رفتن بسیاری از ناگفته ها نشود، چرا با حماقتتان سبب می شوید که مردم طراح واقعی اصل ولایت فقیه را بشناسند؟ وقتی نام آیت را می برید هر کسی که در اینترنت بدنبال نام او بگردد همه جا او را در کنار مظفر بقائی و حزب زحمتکشان می یابد و با خیانتهایشان به نهضت ملی مصدق. چرا سبب می شوید مردم سراغ وصیتنامه سیاسی مظفر بقایی را بگیرند؟ وصیتنامه ای که بقایی در واپسین روزهای حیات برای جبران خیانتهایش تحت عنوان «افول یک مبارز» نوشت و در آن به ارتباطات خودش و آیت با سرویس جاسوسی انگلیس و ماموریت آیت برای جا انداختن اصل ولایت فقیه اعتراف کرد؟ وصیت نامه ای که در صندوقی نگهداری می شد که تنها کلید دارش رییس مجلس شورای اسلامی بود. براستی چه کسانی از فاش شدن وصیتنامه ضرر می کردند که سبب شد این سند مهم بیکباره در سال 1385 مفقود شود؟ اشکالی داشت مردم هم مطلع شوند که ابداع کننده «اصل مترقی ولایت فقیه» کدام سرویس اطلاعاتی خارجی بوده است؟
در روزهای اخیر تعدادی از ایادی حکومت در تلاش هستند تا با مدرک سازی بر علیه میرحسین زمینه برخورد با وی را فراهم نمایند. بیشترین تلاشها از سوی عده ای انجام می شود
که فرضشان بر ناآگاهی مردم و بخصوص نسل جوان است و سعی دارند با سوء استفاده از این ناآگاهی فرضی، بخیال خودشان تاریخ را جعل و حقایق را وارونه جلوه دهند. بخصوص نقل قولهایی از شخصی بنام حسن آیت بر علیه میرحسین آورده می شود و شاید نسل جوان ندانند آیت کیست و نقش او چه بوده است.ـدر یک جمله اگر نظرات آیت اینقدر قابل توجه و اعتماد است چرا حکومت جمهوری اسلامی وی را بقتل رسانید؟حسن آیت معاون مظفر بقایی رئیس حزب زحمتکشان بود، حزب زحمتکشان نقش عمده ای در مبارزه با مصدق داشت و این حزب و رهبران آن از پیچیده ترین و مرموزترین احزاب و اشخاص قرن اخیر بوده اند. مظفر بقایی فرزند یکی از سران فراماسونری بود که تحت هدایت فراماسونری و سرویس جاسوسی انگلیس حزب زحمتکشان را تاسیس و در راستای حفظ منافع انگلیس سالیان متمادی در صحنه سیاسی کشور فعالیت نمود. حسن آیت در سال 1342 بمنظور ایفای نقش مخفیانه ای از حزب کناره گرفت تا بتواند در نیروهای مذهبی که پدیدآورنده قیام خونین 15 خرداد 1342 بودند نفوذ کند. بعد از مصدق، این یک نیروی سیاسی جدید و نوظهوری بود که در سال 42 در جامعه ایران به صحنه آمد و خیلی زود توجه سرویس جاسوسی انگلیس را جلب نمود و برای نفوذ در آنها و کسب اطلاعات به حزب زحمتکشان ماموریت دادند. حسن آیت که ارتباط عمیقی با این سرویس داشت مناسب این ماموریت تشخیص داده شد و بهمین منظور از حزب جدا شد. آیت با پشتیبانی اطلاعاتی سرویس انگیس توانست بتدریج در میان سران نیرهای مذهبی نفوذ نموده و ارتباطات خوبی برقرار نماید.ـبعد از سقوط رژیم پهلوی و روی کار آمدن جمهوری اسلامی آیت ماموریت یافت اولین تخم تفرقه و نفاق را با استفاده از الگوی موفق رودررو قرار دادن کاشانی و مذهبیون با مصدق، در جمهوری تازه شکل گرفته بپاشد. وی اصل ولایت فقیه را برای اولین بار مطرح و سعی کرد آنرا به قانون اساسی تحمیل نماید. قانون اساسی قبلاً و پیش از پیروزی انقلاب توسط شخصیتهای سیاسی و مبارزین و چهره های ملی تدوین و نسخه ای از آن پس از رویت و تائید رهبر انقلاب در پاریس منتشر شده بود و در آن چنین اصلی وجود نداشت. اصل ولایت فقیه در ظاهر قائل شدن نوعی سلطنت برای روحانیت بود و بهمین دلیل خیلی زود در بین آنان طرفدارانی پیدا کرد ولی مقاومت نیروهای ملی مذهبی و صاحبان اندیشه بقدری زیاد بود که آیت موانع جدی برای رسیدن به هدف خود داشت. مشخص بود که با تحمیل این اصل به قانون اساسی اولین بذر اختلاف و درگیری در بین نیروهای انقلاب پاشیده شده و این نهال شوم تفرقه و تنفر هر روز تنومندتر شده و شاخ و برگ بیشتری خواهد داد.ـهاشمی رفسنجانی در مورد آیت می گوید: در مجلس خبرگان از اعضای بسیار فعال و هدایتگر بود و در اسلامی شدن قانون اساسی و بخصوص در اصول مربوط به «ولایت فقیه» صاحب نقشی شایان توجه بود.ـاین نقش شایان توجه از همان لحظه طرح اصل ولایت فقیه تا تحمیل آن به قانون اساسی منجر به درگیری های شدید نیروهای انقلابی با یکدیگر شد. آیت با طراحی انگلیس بیاد روحانیت انداخته بود که زنده ماندن اسلام فقط بخاطر روحانیت بوده و فقط مبارزات روحانیت بوده که رژیم شاه را سرنگون کرده و فقط روحانیت است که پاک و مصون از خطا است و فقط روحانیت است که واسطه خدا و مردم است و لذا این حق مسلم روحانیت است که بجای سلطنت پهلوی، سلطنت فقیه را جایگزین نموده و همه قدرت را انحصاراً در دست داشته باشد. همه نیروهای انقلاب به این انحصار طلبی و خودخواهی روحانیت اعتراض داشتند و آنرا بر خلاف توافقات قبل از انقلاب و وعده های داده شده در نوفل لوشاتو و نوعی خیانت به عهد و قرار می دانستند و جلوی گنجانیدن این اصل ارتجاعی و تفرقه برانگیز ایستادند، آیت و دوستانش که اینرا پیش بینی کرده بودند مخالفین طرح ولایت فقیه را مخالفین خدا و رسول و قرآن نامیده و به روحانیت هشدار دادند که اگر الآن با اینها مقابله نکنید فردا همه شما را با عمامه هایتان دار خواهند زد. کیک خامه ای اهدایی انگلیس بقدری چرب و شیرین و هوس برانگیز بود که هیچیک از روحانیون بخود زحمت ندادند از خود سئوال کنند که یک فرد غیر معمم و فردی که بالاترین رده حزب انگلیسی زحمتکشان بوده چرا و به چه دلیلی اینقدر دلسوز روحانیت شده است و هدف واقعی اش از اینهمه تاکید بر این طرح تفرقه انگیز چیست؟آیت پاداش کارش را گرفت و در جایگاه رفیع دبیر سیاسی حزب جمهوری اسلامی قرار گرفت. حزب جمهوری اسلامی در آن زمان اداره کننده کشور و روحانیت بود و آیت در نقش مغز متفکر این سیستم به جایگاهی فراتر از آنچه سرویس انگلیس انتظارش را داشت رسیده بود. آیت در حد و اندازه این مقام نبود و اندکی بعد با لو رفتن نواری از یکی از جلسات خصوصی وی مشخص گردید که وی بدنبال ترغیب مسنولین نظام به ترور سران سازمان مجاهدین خلق و همچنین تحریک دانشجویان برای به تعطیلی کشاندن دانشگاهها و تصفیه استادان و تغییر دروس دانشگاهی (انقلاب فرهنگی) و سلسله ای از اقدامات خطرناک دیگر است، از طرف مخالفین به وی لقب آیت کودتاچی داده شد. حزب جمهوری مجبور شد در برابر مخالفتهای گسترده ای که پدید آمد مواضع آیت را نظرات شخصی وی اعلام نماید. شدت عصبانیت آیت از لو رفتن این جلسه را در اظهارات وی می توان دید: «این ننگ است در نظامی که قانون اساسی آن، تفتیش عقاید را منع کرده است، در یک جلسه خصوصی دوستانه، یک نفر جاسوس بفرستند که دامگستری و پروندهسازی کند.»ـآیت که از طرف حزب جمهوری به مجلس شورای اسلامی راه یافته بود در تصویب اعتبارنامه اش به مشکل جدی برخورد و اینبار حتی بسیاری از روحانیون نیز که پی به نقش مخرب تفرقه افکنانه وی برده بودند در مخالفت با او صحبت کردند و سران حزب جمهوری با زحمت و با رای سازی توانستند وی را از این پیچ بگذرانند. روزنامه کیهان از آن جلسه مشهور چنین گزارش داد: مجلس شورای اسلامی یكی از شلوغ ترین و بیسابقه ترین و متشنج ترین جلسات خود را پشت سر گذاشت. جو آنچنان غیرعادی بود كه هم از طرف وكلای مجلس و هم از طرف تماشاچیان بارها مجلس به تشنج كشیده شد. این جلسه كه اعتبارنامه حسن آیت مورد رسیدگی قرار گرفت اتفاقات و عكسالعمل های بسیاری را به همراه داشت.ـاندکی بعد مسنولین نظام از طریق حزب توده و سرویس کا گ ب اطلاع یافتند که آیت یک مامور رسمی سرویس جاسوسی انگلیس است. یک آبروریزی و افتضاح باورنکردنی. سران حکومت شتابزده تصمیم به حذف آیت گرفتند زیرا دستگیری و محاکمه وی به هیچ وجه امکان پذیر نبود، اصل ولایت فقیه بنام آیت نوشته شده بود و سران حزب جمهوری بقدری خود را خرج آیت کرده بودند و نظام آنچنان بهایی بخاطر نظریات این تئوریسین سابق حزب زحمتکشان داده بود که حتی تصور اینکه ماهیت آیت برملا و علنی شود قابل تصور نبود، آیت قبل از پخش شدن خبر اینکه عامل انگلیس و مجری دستورات آنها است باید کشته می شد. تیم ترور با آسودگی خاطر به محل سکونت آیت رفته و او را جلوی درب منزلش به گلوله بستند. بیش از 60 گلوله بوی شلیک شد ولی معجزه این بود که نه راننده و نه محافظش کشته نشدند، همه گلوله ها فقط به آیت اصابت کرد، ترور هم به مجاهدین خلق نسبت داده شد و سران احمق سازمان هم برای کسب شهرت فوراً آنرا قبول کردند در صورتی که در تمام ترورهایی که سازمان انجام داده بود همیشه چند گلوله محدود شلیک و تیم ترور بسرعت از محل دور شده بود ولی فقط استثنائاَ در این مورد تیم ترور با خیال آسوده هر چه فشنگ داشتند خالی کردند و گلوله ای برای محافظت از خود یا عملیات بعدی نگه نداشتند، پادگانی که از آنجا می آمدند پر از فشنگ بود. حسن آیت برای مدتی تبدیل به شهید آیت شد و یکسال بعد با دستور رسمی مقامات اطلاعاتی کشور عنوان شهید از وی بازپس گرفته شده و ردپایش در تاریخ ایران را تا جائی که می شد پاک کردند و ابلاغ کردند دیگر سالگرد و مراسم و یادنامه و مقاله و خاطره ای از آیت نباید باشد.ـاینکه آیت نظر مثبتی به میرحسین نداشته یک سند افتخار برای میرحسین است. آیت دشمن میرحسین و امثال میرحسین بوده زیرا میرحسین مصدق را یک قهرمان ملی می دانست ولی آیت از حزب زحمتکشانی می آمد که بر علیه مصدق جنگیده و او را ساقط نموده بودند.ـگذشت زمان نشان داد که ماموریت آیت تا چه اندازه اهمیت داشته و موفقیت آمیز بوده است. انحصاری کردن قدرت در دست روحانیت و ایجاد سلطنت فقیه در حقیقت مهمترین عامل انحراف حکومت و تشدید اختلافها و کینه ها و ریزش نیروهای طرفدار انقلاب بود. بیشترین ضرر را دین و روحانیت کرد. آنها ضربه سنگین و مهلکی از این طرح خوردند. بازگشت به گذشته و بررسی اینکه حکومت بخاطر وجود اصل ولایت فقیه تا کنون چه هزینه های غیرقابل جبرانی داده و اینکه چقدر دوستان دیروز که دشمنان امروز هستند نشان می دهد باید به سرویس انگلیس بخاطر موفقیتش تبریک گفت. با یک طرح ساده صفوف انقلابیون را بروزی انداخت که خودشان بسیاری از خودشان را کشتند، زندان و حبس کردند، اخراج و تبعید کردند، حذف و بی آبرو کردند و هر روز تنهاتر شدند، تا امروز که خامنه ای دوست پنجاه ساله اش را هم زیرپا گذاشته و فرمان به نابودی او می دهد و به او می گوید که در امتحان مردود شده است، غافل از آنکه در این صحنه رقص همه مردود هستند زیرا نوازنده ساز خارج از ایران نشسته است. اگر بتوان به روزهای قبل از انقلاب بازگشت و صفا و صمیمتهای آحاد ملت ایران در آن روزها را دید و آنرا با اینهمه خونهای ریخته و آبروهای رفته و شخصیتهای انسانی له شده و تعفنی که حکومت را فرا گرفته مقایسه کرد، مطمئناً هرگز کسی آرزوی دیدن امروز را نمی کرد. اگر رهبران انقلاب بر سر قولشان مردانه و مثل یک مسلمان، آنچنان که ادعا می کردند، می ایستادند و تحت تاثیر آیت و آیت های مشکوک دیگر حاضر نمی شدند عهدشکنی کرده و روحانیت را از متن مردم جدا و آنها را تافته جدا بافته دانسته و جمهوری اسلامی را با سلطنت فقیه تعویض کنند آیا امروز هنوز همه دوستان با هم دوست نبودند؟ بفرض شما دشمن، با یک عده متفرق و آشفته ای که جای جمع خیلی بزرگ و متحدی را گرفته اند بهتر نمی تواند کنار بیاید و مشکلاتش را حل کند و امتیاز بگیرد؟همه گناه را نمی توان بر گردن آیت و آیت ها انداخت، به هر حال خود حکومت هم زمینه پذیرش چنین تحریکاتی را داشت و شیفتگی قدرت سبب شد که براحتی از چنین افرادی و طرحهایی استقبال نمایند.ـبه هر حال بهتر است برای کوبیدن موسوی از آیت استفاده نکنید، زیرا نشان می دهد که به چه استیصالی رسیده اند و چقدر تحت فشار قرار دارند که اینچنین به خاکی می زنند، آیت با کسی مخالف بود که همان رهبری که شما امام می نامیدش بشدت از او حمایت می کرد، می خواهید بگوئید که آیت از امامتان بهتر می فهمید؟ لاقل از کسی برای کوبیدن میرحسین استفاده کنید که سبب آبروریزی بیشتر شما و لو رفتن بسیاری از ناگفته ها نشود، چرا با حماقتتان سبب می شوید که مردم طراح واقعی اصل ولایت فقیه را بشناسند؟ وقتی نام آیت را می برید هر کسی که در اینترنت بدنبال نام او بگردد همه جا او را در کنار مظفر بقائی و حزب زحمتکشان می یابد و با خیانتهایشان به نهضت ملی مصدق. چرا سبب می شوید مردم سراغ وصیتنامه سیاسی مظفر بقایی را بگیرند؟ وصیتنامه ای که بقایی در واپسین روزهای حیات برای جبران خیانتهایش تحت عنوان «افول یک مبارز» نوشت و در آن به ارتباطات خودش و آیت با سرویس جاسوسی انگلیس و ماموریت آیت برای جا انداختن اصل ولایت فقیه اعتراف کرد؟ وصیت نامه ای که در صندوقی نگهداری می شد که تنها کلید دارش رییس مجلس شورای اسلامی بود. براستی چه کسانی از فاش شدن وصیتنامه ضرر می کردند که سبب شد این سند مهم بیکباره در سال 1385 مفقود شود؟ اشکالی داشت مردم هم مطلع شوند که ابداع کننده «اصل مترقی ولایت فقیه» کدام سرویس اطلاعاتی خارجی بوده است؟
۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه
saga
Det var en gång en kung som var så sjuk att ingen läkare kunde bota honom. Han kallade då till sig en vis man, som förklarade att bara om kungen satte på sig en skjorta som burits av en lycklig människa kunde gan bli fresk igen.
Kungen beordrade genast sin statsminister att leta reda på en sådan människa. Och statsministern reste land och rike runt, men kunde inte finna någon lycklig människa.
En dag, när han redan givit upp hoppet, gick statsministern vilse bland de trånga gränderna i de fattigaste kvarteren i en stad. Till sist måste han fråga en gammal man om vägen. Mannen satt på gatan, mumsade på en bit bröd och – det lade statsministern märke till – såg ovanlig glad ut.
– Är du lycklig? Frågade statsministern.
– Ja, svarade manen, varje dag tackar jag min gud för att jag får äta mitt bröd.
Problemet var att mannen inte ägde någon skjorta.
Han är inte lycklig. Idag eller imorgon straffar gud honnom men när vi inte vet. Om det tar längre tid straffas mer och starkare.
Jag väntade och väntade men han blev bätre och bäre till sist kom talibanernar tid och dom mordade honom med yxor och stenar efter två mil drag efter hästar.
Kungen beordrade genast sin statsminister att leta reda på en sådan människa. Och statsministern reste land och rike runt, men kunde inte finna någon lycklig människa.
En dag, när han redan givit upp hoppet, gick statsministern vilse bland de trånga gränderna i de fattigaste kvarteren i en stad. Till sist måste han fråga en gammal man om vägen. Mannen satt på gatan, mumsade på en bit bröd och – det lade statsministern märke till – såg ovanlig glad ut.
– Är du lycklig? Frågade statsministern.
– Ja, svarade manen, varje dag tackar jag min gud för att jag får äta mitt bröd.
Problemet var att mannen inte ägde någon skjorta.
Han är inte lycklig. Idag eller imorgon straffar gud honnom men när vi inte vet. Om det tar längre tid straffas mer och starkare.
Jag väntade och väntade men han blev bätre och bäre till sist kom talibanernar tid och dom mordade honom med yxor och stenar efter två mil drag efter hästar.
sex blinda män
I en liten by bodde sex blinda män. En dag fick de en elefant. Männen bestämde sig för att ta reda på hur en elefant ser ut.
Den förste mannen kände på elefantens snabel.
En elefant är som en orm sa han den är lång och böjlig. Den andra mannen kände på elefantens betar. En elefant år som en vass kniv, sa han. Den tredje mannen kände på elefantens öron. En elefant är som ett stort lent löv, sa han. Den fjärde mannen kände på ett av elefantens ben.
En elefant är som träd, sa han. Det är Rund och hård.
Den femte mannen kände på elefantens ena sida.
En elefant är precis som en vägg. Den är hög och bred. Till slut kände den sjätte mannen på elefantens svans. En elefant är som ett långt tunt rep, sa han. Efter att ha känt på elefanten började de sex männen att bråka. Var och en tyckte just han hade rätt. Och alla hade ju rätt och vis.
Den förste mannen kände på elefantens snabel.
En elefant är som en orm sa han den är lång och böjlig. Den andra mannen kände på elefantens betar. En elefant år som en vass kniv, sa han. Den tredje mannen kände på elefantens öron. En elefant är som ett stort lent löv, sa han. Den fjärde mannen kände på ett av elefantens ben.
En elefant är som träd, sa han. Det är Rund och hård.
Den femte mannen kände på elefantens ena sida.
En elefant är precis som en vägg. Den är hög och bred. Till slut kände den sjätte mannen på elefantens svans. En elefant är som ett långt tunt rep, sa han. Efter att ha känt på elefanten började de sex männen att bråka. Var och en tyckte just han hade rätt. Och alla hade ju rätt och vis.
همگرايي منطقوي
همگرايي منطقوي/16.5.2009داکتر مهديمعلومات مختصر درمورد نويسنده مقاله : داکترمحيي الدين مهدي – نويسنده و فعال سياسي افغانستان. نظر نويسندگان مقالات ممکن است مغاير با موضع اداره "فارسي.رو" باشد. همگرايي منطقوي از مباحث علم جيوپوليتيک است و به تبع ازاصل خود، بحثي است تازه که بعد از جنگ دوم جهاني، جنبه عملي پيدا کرده است.با توجه به محدوديتهاي طبيعي و سياسي، پراگندگي نوع انسان در روي زمين، تجانسهايي از نوع نژادي، فرهنگي (زباني، ديني) و تاريخي بوجود آورده است. شرايط خاص سياسي سده هاي اخير، علي رغم اين تجانسها، محدوده هاي معين جغرافيايي را تبديل به قلمرو حاکميت سياسي ساخته که کشور ناميده مي شود. مهمترين شرط - از آن شرايط خاص سياسي سده هاي اخير - ظهور و عروج ناسيوناليزم (مليت گرايي) در اروپا است؛ پديده ي که به دو جنگ عالمگير منتهي شد.اما پس از جنگ دوم، به تدريج جاي پديده ي ناسيوناليزم را، همکاريهاميان کشورها گرفت و در سال 1946، مفکوره ي اتحاديه ي اروپا از جانب وزير خارجه ي وقت فرانسه مطرح گرديد. ميدانيم که کشورهاي اروپاي غربي، وجوه اشتراک فراوان ميان خود دارند: در دوره ي امپراطوري روم (حدود200ق م تا470م) اين منطقه يک واحد سياسي بحساب مي آمد؛ در قرون وسطي، اين مجموعه يک واحد ديني زير چتر کليساي کاتوليک روم بود. اگر از نمونه هاي کوچک قومي چشم پوشي کنيم، تمام اروپاي غربي به دوخانواده ي زباني لاتين (ايتاليا، فرانسه، اسپانيا، پرتگال) و ژرمن (آلمان، اطريش، انگليس، سکانديناوي) تعلق مي گيرد.با اين حال،از اواسط قرن پانزدهم تا ختم جنگ دوم جهاني (حدود600 سال)، اروپا دستخوش جنگ و بحران بود.همانطوريکه اشاره کرديم، انگيزه ي اساسي اين جنگها، رشد ناسيونالسيم بود که بعدها،منافع استعماري کشورهاي بزرگ اروپايي، در خارج قلمرو اروپا،آنان را رو در روي هم قرار مي داد. اروپاي صنعتي و مستعمره جو، ميراث شوم ناسيوناليسم را، به عنوان بهترين و برترين راهکارسلطه بر ديگران، با خود به آسيا وافريقا بردند. هم درآسيا وهم درافريقا، زون هاي معين تاريخي- فرهنگي وجود داشت که از قرنهاي متوالي بدينسو، يک واحد سياسي شناخته شده را تشکيل مي دادند. حضور استعمارگران در اين زون ها (مناطق)، باعث گسستگي اين توالي تاريخي، و افتراق اين همبستگي فرهنگي شد. يکي از مهمترين زون هاي تاريخي- فرهنگي آسيا، منطقه ي جنوب غرب آسيا است که کشورهاي هند، پاکستان، افغانستان، آسياي ميانه – (قسماً) قزاقستان، قرقيزستان، ازبکستان، تاجيکستان، ترکمنستان - ايران و آذربايجان در بر مي گيرد. اين منطقه داراي تجانسهاي ذيل است: 1- عمدتا شامل دو خانواده ي زباني آريايي (هندي، اردو، فارسي دري، پشتو، بلوچي، کردي) و ترکي (ازبکي، قرغزي، ترکمني، قزاقي، آذري) مي شود.اما ازلحاظ تاريخي، تمام اين منطقه قلمرو زبانهاي هندي و ايراني به حساب مي آيد. 2- اين منطقه محراق خيزش مدنيت اسلامي است که تا قرن دهم هجري (ظهوري صفويه و تشکيل دولت گورکاني هند)، اکثراً از يک مرکز اداره مي شده است. اين مرکز يا در نيشاپورخراسان بوده (طاهريان)، يا در سيستان (صفاريان)، يا در فرارودان (سامانيان) يا در غزني و لاهور (غزنويان)، يا در فيروز کوه (غوريان)، يا در خراسان (سلجوقيان)، يا در اورگنج خوارزم (خوارزمشاهيان)، يا در سمرقند فرارودان (تيموريان) يا درهرات و کابل (اخلاف تيمور)، و يا در آگره و دهلي هند (بابريان)، يا در مشهد خراسان (افشاريه) و يا در کندهار سيستان (ابداليان). با اين حال، تاريخ به ندرت ياد آور رو يا رويي هاي قومي بوده است. آنچه براي مردم اين منطقه اهميت داشه، وجهه ي فرهنگي زمامداري بوده که دست به دست اقوام مي گشته و کسي را ياراي دم زدن از سلطه ي قومي نه مي داده است. همانطوريکه اشاره کرديم، از اواسط قرن هژدهم، انگليسها از شرق و روسها از شمال اين قلمرو را مورد هجوم قرار دادند و با تحرک عصبيتهاي قومي، هم زمينه ي نفوذ و تسلط خود، وهم زمينه ي تجزيه هاي بعدي را فراهم آوردند. با توجه به اين نکته که هيچ يک از واحدهاي سياسي موجود (کشورها)، در هيچ مقطع تاريخ، کشور مستقلي نبوده است، بلکه بخشي از يک قلمرو واحد تاريخي- فرهنگي بحساب ميآمده، تجزيه ي اين کل به کشورهاي متعدد، هرگز نمي تواند آن تجانس تاريخي- فرهنگي را حفظ کند. از اينجاست که مي بينيم در هر يک از کشورهاي موجود، اسباب تنش آفرين و محراق بحران زا تعبيه شده است. منازعات آذربايجان و ارمنستان بر سر قره باغ؛ منازعات ايران، ترکيه و عراق بر سر پراگندگي قوم کرد؛ منازعات افغانستان و پاکستان روي مسله ي پراگندگي قوم پشتون؛ منازعات تاجيکستان و ازبکستان بر سر پراگندگي اقوام تاجيک و ازبيک؛ منازعات هند و پاکستان بر سر کشمير؛ منازعات تاجيکستان و ازبکستان بر سر توزيع اقوام تاجيک و ازبيک؛ منازعات ازبيکستان و ترکمنستان بر سر خوارزم و چهارجوي. در اين ميان، بسياري از اين کشورها، هنوز در تقلاي تثبيت هويت هستند: پاکستان، افغانستان، تاجيکستان، ازبکستان، ترکمنستان و تا حدودي آذربايجان؛ زيرا چنانکه گفتيم، هيچ يک از کشورهاي مذکور حضور تاريخي نداشته اند؛ از همينرو تمام اين کشورها دست به جعل اسناد تاريخي مي زنند و جغرافياي سياسي موجود کشور خود را با واقعيتهاي تاريخي مشترک، که در محدوده اين جغرافياي سياسي نمي گنجد، تطبيق مي کنند و مي خواهند شطي از سير متوالي حوادث تاريخي را به نام قومي که اسم کشورشان از آن گرفته شده، جاري سازند. بعضي از اين کشورها براي حفظ وجود خود ارتش مسلح به بمب اتومي هم سامان داده اند؛ ولي نميتوان باور کرد که بدون عطف توجه به واقعيتهاي تاريخي و بدون دست يازي به راهکارهاي تشنج زدا بتوان امنيت را درمنطقه تامين کرد. به نظر مي رسد که وضع سياسي اين منطقه ي معين، بي اندازه ملتهب است؛ هر گونه تغيير در جغرافياي سياسي کشوري، بطور بي اختيار و زنجيره اي ؛تغييرات در بقيه کشورها را به دنبال خواهد داشت:تجزيه ي يک کشور بر مبناي قوم و زبان، تجزيه هاي بعدي بر اين مبنا را به دنبال دارد. ملتهب ترين کانون در منطقه نوار مرزي ميان افغانستان و پاکستان است؛ بخش عمده ي پشتونها در پاکستان زندگي مي کنند، با اينحال بعد از تحولات اخير و با جا گرفتن حلقات معيني در رهبري دولت افغانستان، در يک حرکت لغزنده، بحران روي نوار مرزي ميان دو کشور تمرکز يافته است. حلقات مذکور بدون توجه به واقعيتهاي تاريخي اشاره شده در بالا- فقط با انگيزه ي برتري جويي قومي – خواهان بر هم زدن موازنه در دو کشور و بالتبع در منطقه –هستند. اين تحريکات پس از حضور نيروهاي بين المللي به رهبري امريکا در افغانستان، شدت گرفت. حلقات مذکور مي کوشند پاي نيروهاي بين المللي – مخصوصاً امريکا را به آن طرف ديورند بکشند، و بارها گفته اند که براي از بين بردن تروريزم بايد به لانه هاي تروريزم حمله کرد. به نظر مي رسد که اين اشتياق از افوهاتي ناشي شده باشد دال بر اراده ي امريکا در تجزيه ي کشور پاکستان. با آنکه نمي توانيم اين امر را يکسره نفي کنيم، مع الوصف، در حال حاضر زمينه هاي عيني آن هرگز ميسر نيست. مثال ديگر- همانطوريکه اشاره کرديم-منازعه ي آذربايجان و ارمنستان بر سر قره باغ عليا است. قره باغ عليا منطقه اي آذري نشيني است که مطابق تقسيمات اداري شوروي سابق (که بعدها به «تبرتقسيم» مسما شد.) در قلمرو ارمنستان قرار گرفت. پس از فرو پاشي شوروي، آذربايجان چتر حمايه ي امريکا را بر سر گرفت و با استفاده از اين حمايه داعيه ي الحاق قره باغ به اذربايجان را بلند کرد. اما طي سه سال جنگ و به التهاب کشانيدن منطقه، چيزي نصيبش نشد. هيچ نشانه اي دال بر تمايل قدرتهاي بزرگ بر آوردن تغييرات در جغرافياي سياسي کشورهاي منطقه وجود ندارد. به قول پروفيسور«آلبرت اشتايل» (استاد افغانستان شناسي دانشگاه زوريخ سويس) جهان کشور پاکستان را با همين حدود اربعه به رسميت مي شناسد. در سازمان ملل در عين اينکه نقشه ي سياسي پاکستان با همين حالت موجود رسميت دارد، هيچ پرونده اي مبني بر مورد نزاع بودن تماميت ارضي آن کشور وجود ندارد. به راستي پيمودن چنين راهي بسيار دشوار است، باز کردن حساب روي حضور نيروهاي بين المللي و از طريق آنان دست يابي به هوسهاي نشنليستي بخردانه نيست. چه، در يک محاسبه ي سرپايي، حضور اين نيروها به نفع کشور پاکستان تمام شده است: جامعه ي جهاني بالاتفاق نوار مرزي ميان افغانستان و پاکستان را مامن و لانه ي تروريزم و بنياد گرايي مي شناسند. بنابرين پاکستان با توجه به حضور نيروهاي بين المللي در افغانستان، در تحکيم سلطه و حاکميت خود بر نوار آن سوي ديورند افزوده است (کاري که پيش از اين، در موقع حضور ارتش شوروي سابق کرده بود). اين در حاليست که اوضاع افغانستان بيش از پيش بحراني ترشده و با افشاي تمايلات حلقه هاي معيني در رهبري دولت بر گسترش شوونيزم حاکم، بي باوري و عدم اعتماد ميان ساير اقوام ساکن در کشور اوج گرفته است. نگراني عمده اينجاست که اگر اين مسله قبل از خروج نيروهاي بين المللي حل نه گردد، افغانستان بعد از خروج نيروهاي بين المللي هرگز توان ايستادگي در برابر پاکستان را نخواهد داشت. پس مي توان نتيجه گرفت که بر گردانيدن اقوام بر جغرافياي سياسي معين، يا تشکيل کشورها بر مبناي قوم واحد، نه امر ممکنست و نه امر معقول. کشورهاي تازه تشکيل (پس از فروپاشي شوروي) طعم اين داعيه را تازه مي چشند، اما براي عقب ماندگي تاريخي و فرهنگي افغانستان، جز دنبال کردن بيهوده ي اين داعيه، نمي توان علت ديگري پيدا کرد. اين داعيه، تنها در ربع آخر قرن بيست، سه بارپاي نيروهاي خارجي را به منطقه کشانيده است. تو خود حديث مفصل بخوان از مجمل، در حاليکه از تغييرات منفي و مدهش بيرون از اختيار و زنجيره اي در سطح جغرافياي سياسي منطقه (در صورت آزمايش يک نمونه) ذکر به ميان آورديم، آيا نميشود سخن از يک روند بازدارنده و يک عقب گرد مثبت و مثمر تاريخي به ميان آوريم؟ اروپا پس از ششصد سال جنگ بر مبناي تجانسهاي قومي، دريافت که گونه ي ديگر از همزيستي بدون توجه به تجانسهاي زباني و نژادي هم وجود دارد: مللي که جنگهاي صد ساله، سي ساله، هفت ساله و دو جنگ خانمان سوز جهاني را - به خاطر يکدست ساختن نفوس کشورها از منظر قومي و زباني - پشت سر گذاشتند، اينک با از بين بردن ارزش حقوقي مرزها ميان خود، به آن چيزيکه نه رسيده بودند دست يافتند: اينک مرز ميان اطريش و آلمان، مرز ميان آلمان و لوکزامبورگ، مرز ميان چک و آلمان، مرز ميان بلژيک و آلمان، مرز ميان آلمان و هالند....فس عليهذا مانع رسيدن ژرمن نژادها و آلماني زبانها به همديگرنمي شود. گويي اين سخن مولانا بزرگ را تازه در يافته اند که: اي بسا هندو و ترک همزباناي بسا دو ترک چون بيگانگانپس زبان محرمي خود ديگراستهمدلي از همزباني بهتراست(مولانا) بياييد به اين واقعيت تن دهيم که هيچ کشوري در منطقه آسياي جنوب غربي (به شمول آسياي ميانه) بر اساس رفرواندوم يا همه پرسي تشکيل نشده است؛ بنابرين و بالتبع اقوام ساکن اين کشورها متجانس نيستند و به صورت اقليتهاي قومي در کشورهاي متعدد پراگنده اند. ترکها و فارسي زبانان، بيش از ديگران دچارتجزيه و تشتت شده اند. کردها و بلوچها به همين ترتيب؛ در اين ميان کمترين آسيب را از نظر پراگندگي نفوس، پشتونها ديده اند، زيرا با چشم پوشي از بخشي از آنها که ساکن هندوستان اند، کلاً در دو کشور پاکستان و افغانستان موقعيت دارند. حال اگر اين داعيه را در هر يک از واحدهاي قومي و زباني در هريک از کشورهاي منطقه دنبال کنيم (دليلي هم ندارد که فقط يک قوم حق دنبال کردن آنرا داشته باشد لاغير) بي ترديد منطقه را به جهنم تبديل خواهيم کرد. در حاليکه دلايل همگرايي در اين منطقه، بسا موجه تر، عيني تر و عملي تر از دلايلي است که در اروپا وجود دارد. مهمترين و اساسي ترين وجه مشترک ميان ملل اين منطقه همانا دين اسلام است. اسلام به عنوان محور اصلي همدلي در منطقه حضور هزار و چهار صد ساله دارد و مايه ي اصلي «فرهنگ مشترک» ميان اقوام ساکن در اين سرزمين است. اسلام زماني عاجز از اجراي نقش وحدت ساز خود ميان مردم اين سرزمين شد که علاوه بر تهاجم استعمار، از آن ايديولوژي احزاب سياسي وابزاري براي دست يابي به قدرت ساختند. در حاليکه اين آيين هنوز ميتواند بيش از هر عنصري يعني، فراتر از نژاد، زبان و قوم عمل کند. در بستر زمينه ي سياسي و ديني که اسلام بوجود آورده بود، فرهنگ مشترکي - اعم از ادبيات (به معناي وسيع کلمه) و تاريخ شکل گرفت که حضورهمه ي اقوام در آن متجلي است. در بخش اعظم تاريخ تمدن اسلامي، دين، ادبيات، و تاريخ ملل ساکن در اين منطقه، زباني پيدا کرد که باز هم حضور فکري و جسمي اقوام در آن روشن است. زبان فارسي دري بحيث زبان بين الاقوامي (Lingua Franca) رشد کرد و بلا استثنا تمام اقوام ساکن درين منطقه احساسات، ذهنيات و تفکرات خود را در قالب اين زبان بيان کردند و هر يک در رشد اين زبان سهم ارزنده گرفتند. استعمار چه در آسياي ميانه، و چه در سرزمين هند، براي پارچه پارچه کردن مردمان ساکن آن جاها، ابتدا اقدام به گرفتن زبان تفاهم از آنان کرد تا جاييکه تجانسهاي انکار ناپذير در برابر آنان قد علم مي کرد، به تجزيه ي زبان واحد به انواع ايراني، ماورالنهري، افغاني و هندي دست مي زد. اين روند تا جايي پيش رفت که اينک بعضي گمان مي کنند که زبان فارسي دري، زبان قوم خاصي بنام تاجيک باشد؛ درحاليکه در رويش و آرايش اين زبان، ترک به قدر تاجيک، هندو به قدرهر دو، و افغان به قدر هر سه سهم داشته است. و اما گذشته از اشتراکات تاريخي و فرهنگي، پيوستگي جغرافيايي - و به تبع از آن - منافع مشترک اقتصادي که تک مايه بودن آبها و معدنها اساس آنست، خود از اهمّ دلايل براي همگرايي است. منازعات بر سر آب ميان تمام کشورهاي منطقه وجود دارد؛ به همين ترتيب مناقشه ميان بعضي کشورها بر سرمنابع معدني که پيش از اين اشاره رفت. ولي بايد توجه داشت که در حال حاضر مهمترين دليل براي همگرايي، دليل يا دلايل امنيتي و سياسي است. به نظر بنده شناخته شده ترين منفذ براي ايجاد بي امني در کشورهاي منطقه، قابليت بيش از حد تحريک پذير بودن اقليتهاست. اين منفذ هم براي کشورهاي منطقه وهم براي قدرتهاي غربي زمينه ي ايجاد بي امني و مداخله ي بعدي را فراهم کرده است. نکته ي در خور تامل اينست که کشوري مثل افغانستان که علاوه بر داشتن منفذهاي فراخ، کشوري محاط به خشکه است، بيش از ديگران از چالشهاي مرزي و منطقوي آسيب مي بيند. حلقات برتري جوي اطراف رهبري دولت افغانستان، با تشديد مخاصمت باهمسايگان شرقي و غربي (ايران و پاکستان که هر دو از نعمت دسترسي به آبهاي بين المللي بهره مند هستند) خواب بستن پل هوايي ميان افغانستان و امريکا را مي بينند. در حاليکه عقل سليم حکم مي کند که اساسي ترين، ارزانترين و سهل ترين راه رشد افغانستان، صلح و سازش با تمام همسايگان - مخصوصاًهمسايه هاي شرقي و غربي - آن است. گفته مي شود که افغانستان از موقعيت مهم استرتژيک برخورداراست؛ اما بايد توجه داشت که اين موقعيت مهم استراتژيک به سود افغانستان نه، بلکه به سود کساني بوده که قصد عبور از آنرا داشته اند. افغانستان به عنوان معبر به سوي هند يا آسياي ميانه، همواره قابل توجه قدرتهاي بزرگ بوده است. حضور کنوني نيروهاي بين المللي نيز با توجه به همين اهميت قابل توجيه است .افغانستان زماني مي تواند از اين موقعيت استفاده ي نيک کند که، نوعيت بازي را دگرگون سازد؛ به اين معنا که جهت حرکت را از مرکزيت خود به اطراف تعيين کند نه بر عکس؛ و اين فقط در صورت پيش گرفتن استراتژي همگرايي منطقوي ميسر است. با توجه به اين نکته که افغانستان در مرکز آن زون تاريخي- فرهنگي قرار دارد که طرح همگرايي منطقوي را در آن مي ريزيم، مي توان تصور کرد که در چنين موقعيتي تمام شاهراههاي تجارتي و ارتباطي، از اين کشور مي گذرد و به سرعت جاي رقابتهاي کشنده ي قدرتهاي جهاني را، اجماع جامعه ي جهاني مي گيرد. همانطوريکه گفتيم، اين به سياست گذاري حاکميت افغانستان تعلق مي رساند که کدام شق را در پيش مي گيرند: همگرايي و همسويي براي منافع مشترک با کشورهاي منطقه، يا واگرايي و ستيزه جويي با آنان را که به ضرر افغانستان و منطقه و به نفع قدرتهاي بزرگ خارج از منطقه مي انجامد. از جانب ديگر، در يک تحليل وسيع تر، منافع افغانستان با کشورهاي بزرگ منطقه – چون روسيه، چين و هند – گره خورده؛ افغانستان نمي تواند مانند جزيره در ميان کشورهايي که در تقسيم بندي هاي سياسي جهاني، "پيمان شانگهاي" را انتخاب کرده اند، در تقابل و دشمني زندگي کند. اين واقعيت را بايد پيمان ناتو به رسميت بشناسد و بر اين گرايش صحه گذارد. گزينش مسير اکمالات لوژستيکي ناتو از راه سرزمين شوروي سابق به افغانستان، مي تواند به جاده ي ترانزيتي، تبادله ي کالا ميان اروپا و جنوب آسيا تبديل شود. بطور خلاصه، اتحاديه ي اروپا، مدلي است که کشورهاي منطقه - از روسيه تا هند – در پيش رو دارند، و بايد به آن تأسي جويند. سخنراني مولف در کنفرانس بين المللي "بحران افغانستان: سناريوهاي ممکن انکشاف" که بتاريخ 8 اپريل به ابتکار مرکز مطالعات افغانستان معاصر در مسکو برگزار گرديد.
دنيا صحنه ي تکان دهنده اي از تئاتر قدرت است .
دنيا صحنه ي تکان دهنده اي از تئاتر قدرت است .
پرده بالا مي رود . حقيقت متوقف مي شود و نمايش دلهره آوري از خشم و خشونت ناشي از قدرت طلبي آغاز مي شود . حقيقت و انسانيت در سويي و قدرت و جذبه برتر بودن در سويي ديگر چنان بازيگران و تماشاگران را مسخ مي کند که به سادگي دروغ جايگزين حقيقت مي شود .
زورگويان ، نشئه قدرت خود مي شوند و شهريار خاموش مفهوم انسانيت مي گردند. برده داري در عصر مدرن شدن انسان و در کنار ابزارها و ادوات غول پيکر نظامي چندان کنتراست چشم گيري ندارد. گويي که چشم تفکر انسان امروزه به اين باور رسيده است که انسان همين است و دروغ و حقيقت افسانه هاي ساخته روياپردازيي هاي مادربزرگ هاست. انسان عصر مدرن آموخته است که نبايد نگران بود و نه بايد افسوس خورد. نمايش تهوع آوري به پا مي شود که تسلط فيزيکي و روحي را به رخ جهان بکشد و انسان روح خود را به قدرت مي فروشد و برده شيطاني مي شود که چيزي جز خودش نيست . انسان خودش را دفن مي کند تا باقي بماند . انسان دوباره پا به عرصه اي مي گذارد که در نهايت خودش را نفي کند …. عده اي زور مي گويند و عده اي زور را مي پذيرند و اين واقعيتي است که هرگز تغيير نمي کند….
منبع گاهانه
پرده بالا مي رود . حقيقت متوقف مي شود و نمايش دلهره آوري از خشم و خشونت ناشي از قدرت طلبي آغاز مي شود . حقيقت و انسانيت در سويي و قدرت و جذبه برتر بودن در سويي ديگر چنان بازيگران و تماشاگران را مسخ مي کند که به سادگي دروغ جايگزين حقيقت مي شود .
زورگويان ، نشئه قدرت خود مي شوند و شهريار خاموش مفهوم انسانيت مي گردند. برده داري در عصر مدرن شدن انسان و در کنار ابزارها و ادوات غول پيکر نظامي چندان کنتراست چشم گيري ندارد. گويي که چشم تفکر انسان امروزه به اين باور رسيده است که انسان همين است و دروغ و حقيقت افسانه هاي ساخته روياپردازيي هاي مادربزرگ هاست. انسان عصر مدرن آموخته است که نبايد نگران بود و نه بايد افسوس خورد. نمايش تهوع آوري به پا مي شود که تسلط فيزيکي و روحي را به رخ جهان بکشد و انسان روح خود را به قدرت مي فروشد و برده شيطاني مي شود که چيزي جز خودش نيست . انسان خودش را دفن مي کند تا باقي بماند . انسان دوباره پا به عرصه اي مي گذارد که در نهايت خودش را نفي کند …. عده اي زور مي گويند و عده اي زور را مي پذيرند و اين واقعيتي است که هرگز تغيير نمي کند….
منبع گاهانه
سکولاريسم و تحجر؛ دو مانع پيشرفت درافغانستان
نشريه افق نوين
نوشته شده توسط محراب علي صفدري
مقدمه:
با نگاهي گذرا به تاريخ گذشت? افغانستان، در مييابيم که: يکي از عوامل مهم عقب ماندگي درکشور، قشريگري و افراط گراييها بوده است که باعث منازعات و تعارضات اجتماعي فراوان شده است. جلودار آن، دو جريان «دين ستيز» و «دگم انديش» بودهاند که هرگاه حاکميت و زمامداري کشور را به دست گرفتند، جامعه را از مسير اصلي و تعادل باز داشته و به سمت بيثباتي و نا امني سوق دادهاند. هر زمان که جريان سکولار برکشور حاکم شد، به تمامي باورها و سنتها، پشت کرده و در برابر اعتقادات مردم قرارگرفته، نزاع و درگيري را در جامعه تشديد کرد. همين طور هرزمان جريان واپسگرا، به قدرت رسيد، باز رفتاري بدتر ازگروهي اول را به نمايش گذاشته و تلاش نمود، تا انديشه و رفتارهاي نابخردانه خويش را بر مردم تحميل کند. در نتيجه، عملکرد و رفتارهاي اين دو جريان، باعث ضرر و زيان فراوان گرديده و مانع بزرگ بر سر راه ترقي، پيشرفت و شکوفايي کشور به شمار ميآيند.
متأسفانه در شرايط کنوني، باز گرفتار اين دو جريان هستيم؛ از يکسو، سکولارها ميکوشند تا قدرت را به دست آورده، با پيروي از غرب، فرهنگ بيگانه را گسترش داده و به فرهنگ و باورهاي خودي پشت کنند. ازطرفي ديگر، گروهکهاي تروريستي و طالبانيسم در گوشه و کناري کشور هر روز مقتدرتر شده و با عملکردهاي تروريستي و نابخردانه خود، به کشور و مردم مظلوم افغانستان صدمه وارد ميکنند. در اين نوشتار تلاش ميشود تا اين دو جريان مورد بررسي قرار گيرد.
الف) معنا و مفهوم سکولاريسم
براي سکولاريسم تعريفهاي متعدد ارائه شده است. اما يک تعريف جامع در زبان فارسي که در بردارنده تمام مفهوم سکولاريسم باشد، وجود ندارد. تعريفهاي موجود، برخي ناظر بر بعد عملي بوده و برخي ناظر به بعد فکري، مانند اين تعريف: «سکولاريسم نظام عام عقلاني است که در آن، روابط ميان افراد، گروهها و دولت بر مبناي عقل تنظيم ميگردد.»[1] دين ستيزي و يا «سکولاريسم به عنوان نوعي رويکرد و نگرش فکري خاص، در زبان فارسي به دنيوي، عرفي و زميني ترجمه شده است و در زبان عربي دو واژه «العِلمانيه» و «العَلمانيه» را براي ترجمه سکولاريسم انتخاب کردهاند. کساني که سکولاريسم را العِلمانيه ترجمه کردهاند، آن را مشتق از عِلم دانسته و سکولاريسم را دعوت به علم گرايي قلمداد کردهاند، و کساني که واژه العَلمانيه را براي ترجمه آن برگزيدهاند آن را مشتق از عالم گرفته و سکولاريسم را ترويج دنياگرايي به جاي آخرت گرايي و توجه به تواناييهاي دنيوي بشري از قبيل عقل و دانش بشري به جاي استمداد از وحي دانستهاند.»[2]
سکولاريسم، اشاره به تحولاتي دارد که پس از عصر نوزايي در مغرب زمين به وقوع پيوست و منجر به جدايي ديانت از سياست گرديد، و پس از آن، در جهان اسلام رسوخ پيدا کرد :«سکولارها، در غرب نخست بر جدا انگاري دانش و ايمان تأکيد کردند. بدين ترتيب، تمام علوم و دانش بشري حتي آنها که در بار? موضوعات فلسفي و فرا طبيعي بودند، خارج از قلمرو و نفوذ دين و تجربه مذهبي قرار گرفتند. اين حرکت سکولارها، بازتابي در مقابل سختگيري کليساي مذهبي بود که دانش و معرفت را در چارچوب تفسير رسمي خويش از کتب مقدس مسيحي، محصور و آزادي تحقيقات و اظهار نظرهاي علمي دانشمندان را سلب کرده بود. کليساي مسيحي، مرجعيت خويش و مرجعيت کتب مقدس را بر همه شئون علمي، ادبي و هنري قرون وسطي تحميل کرده بود. از اين رو، حرکت سکولارها در دفاع از دانش و علم سکولار و علمي که رها از مرجعيت دين و کليسا باشد، عکس العملي در مقابل اين تحميل بوده است.»[3] امروزه در غرب شاهديم (که بر اثر تحجرگرايي و انحصار گراييهاي به دور از عقل و منطق کليسا و رجال مذهبي آن) دين محصور سکولارها واقع شده است و آنان سعي دارند، تا همه چيز را جدا از دين تعريف کنند؛ زيرا «اساسا سکولاريزم خواهان سکولار شدن و غير ديني شدن همه اموري است که منهاي دين، توان ماندگاري و برپايي دارند.»[4] اين وضعيت تنها در غرب تأثير گذار نبوده است، بلکه به مرور زمان، تفکر سکولاريستي همزمان با نفوذ غرب بر مشرق زمين و کشورهاي اسلامي، روشنفکران اين خطه را هم مجذوب خود ساخت. «فرهنگ جديد غرب پس از شکل گيري و همراه با سيطر? اقتصادي و زرق و برق تمدنش، مشرق زمين را مورد هجوم خود قرار داد. مجاري نفوذ و گسترش سکولاريسم در جهان اسلام از طريق گوناگون بود.»[5]
«نخستين برخورد غرب با جهان اسلام، درگيري نظامي بود، اشغال نظامي مصر توسط ناپلئون در سال (1798) به دنبال آن، نفوذ غرب در سراسر جهان اسلام گسترش يافت. به تدريج گروهي طرفدار فرهنگ و اخلاق مهاجمان شده و جريانيهمسو و مروج فرهنگ آن سامان به نام غربزدگان، شکل گرفت. غربزدگان برتري و سيادت غرب را پذيرفتند و تسهيل کننده نفوذ آنان در جامعه شدند.»[6] به هرحال، يکي از موانع جدي در جامعه و تحقق هويت ملي خودآگاهانه، روشنفکران غربزده و از خود بيگانه و نيروهاي سکولار ميباشند. وابستگان به اين گرايش و طرز تفکر همواره تلاش کردهاند که با تبليغ جدايي دين از سياست، در جامع? ديني مانع و مشکل ايجاد نمايند.
1) تبديل اصلاحات به سکولاريزاسيون در افغانستان
معمولاً جريان روشن فکري دين مدارانه و آزادي خواهي اصلاح طلبانه در جامعه افغانستان، بعد از روي کار آمدن حبيب الله خان، آغاز شده است که اين روشنفکري و اصلاح طلبي به اسم مشروطه اول و دوم ياد ميشود. در ابتدا اين حرکت يک جنبش آگاهانه عليه ظلم، استبداد و... بوده است. در اين جنبش اصلاح طلبي، روحانيت آگاه و روشنگر، از جمله «ملا فيض محمد کاتب هزاره» سهم عمده داشت. همچنين اين جنبش سهم عمده در آزادي خواهي مردم داشت که توسط امان الله خان شتاب بيشتر يافت، وي در ابتداي زمامداري، در ظاهر اصلاح طلبي و استقلال خواهي را در پيش گرفته بود. در واقع اين اصلاح طلبي ادامهي حرکت مشروطه خواهاني بود که: «امان الله برخلاف روش حکومت داري پدران و اسلاف خود، شيو? به ظاهر مردمي و پيشرفتهاي را در پيش گرفت. او با حضور در برابر انبوه مردم، سياست آيند? خود را اعلام داشت و بر استقلال خارجي، آزادي داخلي، برابري اجتماعي و رفع مظالم گذشته تأکيد کرد»[7] ؛ ولي در ادامه حرکت و مسير و به خصوص در اواخر حکومت، اين حرکت به سوي انحراف و غربزدگي سوق داده شد.
1-1) اصلاحات ليبراليستي
امان الله خان که لقب غازي افغانستان را کسب کرده بود،[8] با يک سفر طولاني در کشورهاي غربي براي اولين بار طرح دين زدايي و دين ستيزي را در جامع? ديني و مذهبي افغانستان به اجرا گذاشت «در سال(1927) 1306 شمسي، امان الله خان همراه با همسرش از اروپا، مصر، ترکيه و ايران ديدن کرد. وي که از ديدن تحولات رخ داده در جهان و خصوصاً در کشورهاي مسلمان و همسايه افغانستان؛ يعني ترکيه و ايران، سخت به شگفت آمده بود براي تأسي به آنها دستور داد که هرچه زودتر يک سلسله اصلاحات اساسي در اين کشور به اجرا درآيد. تحميل لباسهاي اروپايي به مردم و کشف حجاب ناگهاني از جمله اقدامات او بود.»[9]
امان الله خان، بعد از مسافرت تاريخي خود به اروپا و کشورهاي منطقه از برنامهها و اصلاحاتي که داراي هويت ملي و اسلامي بود دست کشيد و به آن رنگ و بوي غربي داد. او در برابر تمدن و فرهنگ غرب خود را باخته و معتقد شده بود که براي رسيدن به تمدن جديد بايد اول غربي شد. ازاينرو، دست به اقداماتي بسيار مسخره آميز زد که با آرمانهاي قبلي او در تضاد بود. اين اصلاحات سکولاريستي عبارتاند از: 1) آزادي حقوق زن، کشف حجاب و راه اندازي مجالس شبانه. 2) برداشتن کلاه به جاي سلام دادن. 3) مطلقه کردن زنان (کساني که بيش از يک زن داشتند)، اختلاط دختر و پسر در مدارس و فرستادن دختران در خارج براي تحصيل، تغيير تعطيلي از جمعه به پنجشنبه و ...[10]. اين اصلاحات غير واقعي و دين زدايي شاه امان الله بدون در نظر داشت جامعه و مردم افغانستان بود. امان الله خان طي يک سفر طولاني تحت تأثير رفتارهاي بيگانگان قرار گرفت و يکباره از فرهنگ اصيل خودي و غرور ملي دست برداشت. گرچه شعارها و عملکردهاي شاه در ابتداي زمامداري شان اصلاح طلبانه و به نفع مردم بوده است و ازهمينرو مورد استقبال روشن فکران واقعي و آحاد مردم افعانستان قرار گرفت.
1-2) اصلاحات کمونيستي
جريان منحرف و وابسته ديگري که تلاش نمود تا جامع? افغانستان را به سوي سکولاريسم سوق دهد، دولت کمونيستي وابسته به حزب خلق و پرچم بود. اين گروه هاي دين ستيز و گوش به فرمان امپرياليسم شوروي با يک کودتاي خونين، ظاهر شد و با کشتار بيرحمانهاي اقشار مردم و با ايجاد ترس و وحشت قدرت را در کشور بدست آورد. در همان ابتداي کار، با تبليغات دروغين سعي نمود، مردم افغانستان را به انحراف بکشاند و افکار مارکسيستي را در جامعه پياده نمايد. احزاب الحادي خلق و پرچم در کنار ترويج ساير شعارهاي مارکسيستي براي مبارزه با مذهب و باورهاي ديني جامعه که سدي در مقابل افکار و عقايد آنها بود، به ترويج فحشا، کشف حجاب، کلوپهاي شبانه و ولنگاري اخلاقي دست ميزدند.
دوران گروههاي وابسته به کمونيسم، به خصوص گروه سفاک خلق و پرچم، يکي از دورانهاي سياه افغانستان به شمار ميرود. اين جريان سنگدل با پيروي از اربابان کمونيست خود، با شعارهاي واهي و فريبنده و مبارز? آشکار و پنهان با اسلام در قالبهاي گوناگون، حرکت سکولاريستي را در پيش گرفتند.
«تنگ مايگي و بيدانشي مزدوران روس، بسيار زود و سريع نقاب از چهر? آنان بر افکند و مردم دريافتند که آنچه ترهکي و اطرافيانش ميخواهند، حرکت و اقداماتي مزورانه و قباي ناميموني است که بر پيکر ملت افغانستان نازيباست و با فرهنگ و ارزشهاي سنتي و ملي کشور منافات دارد. رقص و پايکوبي دختران و پسران درجادهها و مکاتب و آغاز فعاليتهاي نشر و اشاعه برنامهاي کمونيزم در مطبوعات و معارف و شناخت و تشخيص چهرههاي کودتا و دست اندرکاران رژيم، نفرت و انزجار مردم را عليه آنان بر انگيخت و عکس العملهاي را در گوشه و کنار کشور آشکار ساخت.»[11]
2) تلاش سکولاريستي
در شرايط حساس فعلي که مردم مسلمان افغانستان بعد از رنج و گرفتاريهاي گذشته، با آگاهي کامل ميخواهند خود سر نوشت شان را تغيير داده و يک نظام ديني عادلانه را بر سر کار آورند که در چار چوب قانون اسلام و باورهاي اعتقادي مردم حرکت نمايد، برخي از روشنفکران وابسته با پشتيباني وسيع و همه جانبه کشورهاي غربي تلاش دارند، تا با برنامههاي بسيار دقيق و حساب شده، جامعهاي نوپاي افغانستان را به سوي سکولاريزيسيون و عاري از دينباوريخودي سوق دهند.
سکولارها با دو راهکار و شعار مشخص وارد جامعه شدهاند و سعي دارند تا جامعهاي نوين افغانستان را به سوي اهداف و آرمانهاي سکولاريستي سوق دهند:
2-1) تخريب اسلام
جريان سکولار ميداند تا عقيدهي مردم مسلمان کشور به اسلام محکم و استوار باشد، نميتواند کاري را از پيش ببرد. از اينرو، تلاش ميکند تا اسلام را با دلايل واهي خدشه دار نمايد، يکي از دلايلي را که مطرح ميکند اين است که عملکردهاي گذشته اسلام گرايان را (که نتوانستند درست عمل کنند) به اسلام منتسب نموده و سعي ميکند تا با اين اتهامات مردم را به اسلام دل سرد کند.
2-2) گسترش فرهنگ بيگانه
با توجه به فضاي باز و آزادي که در جامعه به وجود آمده است، دين ستيزان با سوء استفاده از آزادي و با امکانات و حمايتهاي غرب وارد صحنه شدهاند، و تلاش دارند که فرهنگ لا اباليگري و نا مأنوس بيگانه را در جامعه گسترش بدهند، و از اين طريق تلاش دارند تا عقايد و باورهاي مردم و جوانان مؤمن کشور را تضعيف کنند. پرواضح است که اگر يک ملت را از خود و باورهايشان بيگانه نمايد، به راحتي به قيد و بند ميکشاند و به راحتي ميتواند برنامههاي خود را بر آنها اجرا و اعمال کنند بدون اينکه آن ملت از خود اختيار داشته باشد.
در مجموع، آنچه از تجارب گذشته به دست ميآيد اين است که روشنفکران از خود بيگانه و سکولارهاي وابسته، در تاريخ گذشته کشور مشکلات و موانع زيادي بر سر راه پيشرفت و تکامل جامعه پديد آوردهاند. عملکرد ضد ديني امان الله خان و اطرافيانش موجب گرديد تا حرکت اصلاحي که انديشمندان متعهد کشور، آغاز کرده بودند، متوقف گردد و يک بار ديگر جامعه افغانستان به تاريکي، وحشت و خفقان فرو رفته و نيم قرن به عقب برگردد و حاکمان خود محور مانند نادرخان بر سر کار آمده با سوء استفاده از نقاب دين به ظلم و ستمگري بپردازد. از عملکردهاي او و فرزندش بود که عدهاي به دام کمونيسم گرفتار شدند، و عدهاي از روشنفکران راستين را، ياشهيد کردند و يا در پشت ميلههاي زندان محبوس نمودند و جامعه از پيشرفت و ترقي باز مانده و بار آن حرکت ناسنجيده را تا به امروز مردم مظلوم افغانستان به دوش مي کشند.
نتيج? حرکت دين ستيزي وابسته به امپرياليسم شوروي نيز روشن است. از سال 57 به بعد تا کنون تمامي مشکلات و گرفتاريهاي که بر مردم و جامعه افغانستان تحميل شده است، ريشه در عملکردهاي اين جريان خود باخته و اربابان خارجي آنها دارند.
ب) متحجران
1) مفهوم شناسي
تحجر از مصادر جعلي، و از مصدر باب تفعل است. تحجر يعني «حالت سنگ داشتن و به خود گرفتن، سخت شدن مانند سنگ»[12]همان گونه که خاصيت «حجر» غير قابل نفوذ و غير قابل خلل ميباشد، انسان متحجر نيز چنين خصوصيتي پيدا ميکند و همواره بر حرفهاي خود اصرار دارد. تحجر موجب جهل و حماقت ميگردد؛ چون مغز انسان متحجر چيزي از حقايق را نميتواند جلب و جذب نمايد.[13] براي اينکه به افکار و گفتههاي ديگران توجه نداشته و فقط حرفهاي خود را ميگويد و آن را مطابق با واقعيت و حقيقت ميپندارد.
يکي از مشکلات جوامع اسلامي و نيز جامعه افغانستان که هميشه درگير فرقه گرايي، قوم مداري و اختلافات گوناگون ديگر بوده است؛ به خاطر وجود نيروهاي متحجر و جاهل در جامعه است. اين جريان سطحينگر، فهم سطحي خويش از دين و شريعت را عين دين مي پندارند. اين نوع طرز تفکر، معمولا از کج فهمي برخي افراد به وجود ميآيد که ريشه در تعصب، جهل و گرايش به برخي از مکاتب ديني سطحينگر دارد.
امام خميني در بار? متحجران ميگويد: «امروز جامع? مسلمين طوري شده که مقدسين ساختگي جلو نفوذ اسلام و مسلمين را ميگيرند و به اسم اسلام به اسلام صدمه ميزنند. ريشه اين جماعت که در جامعه و جود دارد ... افرادي هستند که روحيه مقدس نماي دارند و از اينجا روحيه و افکار سوء خود را به نام اسلام در جامعه سرايت ميدهند.»[14]
2) تحجرگرايي در افغانستان
همان طور که جامعه افغانستان از سوي گروه هاي چپي و روشنفکران وابسته، ضرر و زيان فراوان ديده است از ناحيه جريان متحجر و واپسگرا نيز ضربات زيادي به اين کشور وارد شده است، اين جريان متحجر در طول تاريخ سياسي افغانستان ضربات سنگين را در اين کشور وارد کردهاند و با تفکر ظاهر انديشي و روحيه تحجر گراييشان موجب عقب ماندگيهاي زيادي در حوزههاي مختلف گرديدهاند.
در عصر حاضر يکبار ديگر متحجران با حرکت ناآگاهانهشان ثابت کردند که چه اندازه خطرناک بوده و جامعه را دچار مشکلات وتنش ميکند.
3) طالبانيسم نماد تحجر
برخي از ملاهاي واپسگرا که سالها در مدارس پاکستان (که وابسته به افکار مکتب ديوبنديهند، و وهابيت که بستري رشد آن در عربستان است) تحت تربيت و آموزش قرارگرفتهاند. با شرايط مناسبي که براي اين گروه به وجود آمد، استعمارگران زمينه را براي ورود اين افکار مناسب تشخيص دادند و اين جريان متحجر را با پشتيباني همه جانبه در قالب تحريک طالبان وارد افغانستان کردند. و از آنجايي که مردم افغانستان تشن? امنيت، صلح و آرامش در کشورشان بودند، اين جريان با بهرهگيري ازضعف موجود، سعي کردند افکار مردم را به سوي خود جلب و حمايت آنها را به دست آورند.
طالبان در ابتداي ورود با شعارهاي حساب شد? عدالت گستري، برابري و امنيت که با افکار و باورهاي مردم مسلمان افغانستان سازگاري داشت، وارد ميدان شدند. ولي بعد از مدتي عملکردهايشان کاملاً تغييريافت و با قشريگري، تحجرگرايي و سخت گيريهاي غير واقع بينانه به دور از شرايط و موقعيت زمان و جامعه افغانستان و حتي در برخي عملکردها مخالف با اسلام ظاهر شدند.
3-1) تضعيف اسلام اصيل
طالبان که با شعارهاي دين مدارانه به موفقيت هاي برق آسايي نايل شدند و در زمان کوتاهي بر بيشتر خاک افغانستان سلطه يافتند؛ اما در مرحل? عمل، بسياري از برخوردهاي شان غير ديني و متحجرانه بوده و با هيچ يک از معيارهاي اسلام واقعي سازگاري نداشت.
طالبان در رفتارهايي عمليشان دست به هر جنايتي که آنها را به اهداف شان ميرساند، زدند. قتل عام مردم بيگناه، آواره ساختن آنان، ويراني شهرها و مزارع، منع زنان از کليه امور اجتماعي ازجمله تحصيل، محاکمات ناعادلانه و متعصبانه و ... تأسف ودرد، اين است که اين مقدسنماها تمامي اعمال ناشايست خويش را زير پوشش دين اسلام انجام داده و با تمسک به شرع و شريعت توجيه مينمودند. رفتارهاي ظالمانه شان را مطابق سير? رسول الله عنوان ميکردند و به هيچ کسي حق نميداد عليه اعمال جاهلان? آنان اعتراض نموده و سخني بگويد، چون به زعم خودشان رفتار و گفتار آنان برگرفته از دستورات الهي و سنت پيامبر(ص) بوده و آنچه را که طالبان انجام ميدهند، احکام شريعت است. بنا به گفت? يکي از رهبران اين گروه: «بدبيني و بدگويي عليه ما چنانکه علما ميگويند کفر است، چون ما دين خدا و اطاعت از احکام و دستورات او را ميخواهيم. ما در صدد بيان سيره و سنت رسول الله هستيم. بنابراين، بدگويي نسبت به ما کفر است؛ زيرا اين امر بدبيني نسبت به سنت و طريقه رسول الله است.»[15] طالب يا به قول غربيها پليس مذهبي هرچه دستور بدهد بايد افراد جامعه بدون چون و چرا از آن اطاعت مطلق نمايند چون به تعبير طالبان، اين دستور از طرف طالب نيست، بلکه دستور، دستور اسلام است، دستور قرآن است، پياده کردن شريعت است، و امر به معروف و نهي از منکر است. در هر وضعيتي، جامعه و مردم در هيچ يک از مسايل فردي و اجتماعي، با توجه به همه گونههاي آن که در ذهن متصور است، در مقابل عمل طالبان حق اعتراض ندارند. چنانچه اعتراض کنند، اعتراض آنها در مقابله با پياده کردن شريعت اسلام و قرآن ميباشد و اعتراضکننده به مصيبت بسيار بسيار سختي دچار خواهد شد. [16]
4) خطر واپسگرايي
آنچه بيان شد، راجع به متحجران در جامع? افغانستان بود، نگارنده معتقد است که: خطر اين قشر واپسگرا در جامعه، از هر خطر و قدرتي ديگري بيشتراست. اين جريان مقدسنما، ممکن است با رنگ و لعابي خاصي در جامعه ظهور و بروز نموده، مانع اصلي پيشرفت و ترقي درجامعه گردد.
با عملکردهاي نابخردان? که هر روز شاهد آن هستيم، ما را به اين باور هدايت ميکند که خطر متحجران ناآگاه همچنان به قوت خود باقي است. نه تنها تضعيف نشده بلکه هر روز بر قدرت شان افزوده ميشود و تلاش دارند که حضور فيزيکي منظم و سازماندهي شده در جامعه داشته باشند. افرادي که تحت تعليم و تربيت افراطيون وهابيمسلک و ديوبنديمشرب قرار داشتهاند، کماکان خطر آفرين بوده، و جامعه را با مشکلات و چالشهاي فراواني مواجه ساختهاند. متحجران کژانديش ازهيچ تلاشي براي رسيدن به اهداف متعصبان? خويش دريغ نميورزند، و سعي دارند از طروق مختلف نقش منفيشان را در جامعه گسترش دهند ولو از راه دامن زدن به مسايل قومي، مذهبي و لساني باشد. ملت فهيم افغانستان براساس تجربهاي که از گذشته دارد، به خوبي ميداند که افتادن به دام متحجران و روشنفکران از خود بيگانه که هرکدام خطر و مانعي در جامعه هستند، آنان را به سوي نابودي وهلاکت ابدي سوق ميدهد؛ زيرا متحجر به خيال تعبدوتقدس، عقلانيت و خلّاقيّت را به بند کشيده آن را خلاف اسلام و دين ميداند و مخالف هرگونه تجدد و پيشرفت جامعه و مردم است. ولي روشنفکران سکولار، تمام قيود و بندها را ميگشايند، گرچه قيد الهي و تعبد به خالق و دين باشد و دليلي جز مطابقت با غرب صنعتگر و پيروي محض از آن ندارند.
پي نوشتها:
[1]- نوروزي،
محمد جواد، فلسفه سياست، انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، چاپ باقري، چاپهفتم، 1380. ص 46.
[2]- واعظي، احمد، حکومت اسلامي، مرکز مديريت حوزه علميه قم، چاپ سوم، 1383.ص47.
[3]- همان، ص 49.
[4]- همان ص49.
[5]- همان،ص49
[6]- نوروزي، محمد جواد، فلسفه سياست، مؤسس? آموزشي- پژوهشي امام خميني، ص 54.
[7]- سجادي، عبدالقيوم، جامعه شناسي سياسي افغانستان، دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول 1380، ص72.
[8]- (اين لقب را پس ازجنگ سوم افغانستان و انگليس و استقلال افغانستان بدست آورده است.)
[9]- مري لوئيس کليفورد، سرزمين و مردم افغانستان، مترجم: مرتضي اسعدي، شرکت علمي و فرهنگي، چاپ دوم 1371، ص 177.
[10]- فرهنگ، محمد صديق، افغانستان در پنج قرن اخير، ج2، قم: وفايي، 1374، ص546.
11]- حق شناس، ش.ن، دسايس و جنايات روس در افغانستان، تهران: جمعيت اسلامي افغانستان، 1363، ص383.
[12]- عميد، حسن، فرهنگ فارسي، تهران: امير کبير، 1378.
[13]- آذري قمي،روزنامه رسالت، 11مهر 1370، ص3.
[14]- امام خميني، روح الله، روحانيت، امير کبير،1362، ص349.
[15]- سجادي، سيد عبدالقيوم، جامعه شناسي سياسي، دفترتبليغات اسلامي، چاپ اول، 1380، ص227.
[16]- عظيمي، محمد ظاهر، افغانستان، ريشه دردها، بينا، 1377، ص17.
نوشته شده توسط محراب علي صفدري
مقدمه:
با نگاهي گذرا به تاريخ گذشت? افغانستان، در مييابيم که: يکي از عوامل مهم عقب ماندگي درکشور، قشريگري و افراط گراييها بوده است که باعث منازعات و تعارضات اجتماعي فراوان شده است. جلودار آن، دو جريان «دين ستيز» و «دگم انديش» بودهاند که هرگاه حاکميت و زمامداري کشور را به دست گرفتند، جامعه را از مسير اصلي و تعادل باز داشته و به سمت بيثباتي و نا امني سوق دادهاند. هر زمان که جريان سکولار برکشور حاکم شد، به تمامي باورها و سنتها، پشت کرده و در برابر اعتقادات مردم قرارگرفته، نزاع و درگيري را در جامعه تشديد کرد. همين طور هرزمان جريان واپسگرا، به قدرت رسيد، باز رفتاري بدتر ازگروهي اول را به نمايش گذاشته و تلاش نمود، تا انديشه و رفتارهاي نابخردانه خويش را بر مردم تحميل کند. در نتيجه، عملکرد و رفتارهاي اين دو جريان، باعث ضرر و زيان فراوان گرديده و مانع بزرگ بر سر راه ترقي، پيشرفت و شکوفايي کشور به شمار ميآيند.
متأسفانه در شرايط کنوني، باز گرفتار اين دو جريان هستيم؛ از يکسو، سکولارها ميکوشند تا قدرت را به دست آورده، با پيروي از غرب، فرهنگ بيگانه را گسترش داده و به فرهنگ و باورهاي خودي پشت کنند. ازطرفي ديگر، گروهکهاي تروريستي و طالبانيسم در گوشه و کناري کشور هر روز مقتدرتر شده و با عملکردهاي تروريستي و نابخردانه خود، به کشور و مردم مظلوم افغانستان صدمه وارد ميکنند. در اين نوشتار تلاش ميشود تا اين دو جريان مورد بررسي قرار گيرد.
الف) معنا و مفهوم سکولاريسم
براي سکولاريسم تعريفهاي متعدد ارائه شده است. اما يک تعريف جامع در زبان فارسي که در بردارنده تمام مفهوم سکولاريسم باشد، وجود ندارد. تعريفهاي موجود، برخي ناظر بر بعد عملي بوده و برخي ناظر به بعد فکري، مانند اين تعريف: «سکولاريسم نظام عام عقلاني است که در آن، روابط ميان افراد، گروهها و دولت بر مبناي عقل تنظيم ميگردد.»[1] دين ستيزي و يا «سکولاريسم به عنوان نوعي رويکرد و نگرش فکري خاص، در زبان فارسي به دنيوي، عرفي و زميني ترجمه شده است و در زبان عربي دو واژه «العِلمانيه» و «العَلمانيه» را براي ترجمه سکولاريسم انتخاب کردهاند. کساني که سکولاريسم را العِلمانيه ترجمه کردهاند، آن را مشتق از عِلم دانسته و سکولاريسم را دعوت به علم گرايي قلمداد کردهاند، و کساني که واژه العَلمانيه را براي ترجمه آن برگزيدهاند آن را مشتق از عالم گرفته و سکولاريسم را ترويج دنياگرايي به جاي آخرت گرايي و توجه به تواناييهاي دنيوي بشري از قبيل عقل و دانش بشري به جاي استمداد از وحي دانستهاند.»[2]
سکولاريسم، اشاره به تحولاتي دارد که پس از عصر نوزايي در مغرب زمين به وقوع پيوست و منجر به جدايي ديانت از سياست گرديد، و پس از آن، در جهان اسلام رسوخ پيدا کرد :«سکولارها، در غرب نخست بر جدا انگاري دانش و ايمان تأکيد کردند. بدين ترتيب، تمام علوم و دانش بشري حتي آنها که در بار? موضوعات فلسفي و فرا طبيعي بودند، خارج از قلمرو و نفوذ دين و تجربه مذهبي قرار گرفتند. اين حرکت سکولارها، بازتابي در مقابل سختگيري کليساي مذهبي بود که دانش و معرفت را در چارچوب تفسير رسمي خويش از کتب مقدس مسيحي، محصور و آزادي تحقيقات و اظهار نظرهاي علمي دانشمندان را سلب کرده بود. کليساي مسيحي، مرجعيت خويش و مرجعيت کتب مقدس را بر همه شئون علمي، ادبي و هنري قرون وسطي تحميل کرده بود. از اين رو، حرکت سکولارها در دفاع از دانش و علم سکولار و علمي که رها از مرجعيت دين و کليسا باشد، عکس العملي در مقابل اين تحميل بوده است.»[3] امروزه در غرب شاهديم (که بر اثر تحجرگرايي و انحصار گراييهاي به دور از عقل و منطق کليسا و رجال مذهبي آن) دين محصور سکولارها واقع شده است و آنان سعي دارند، تا همه چيز را جدا از دين تعريف کنند؛ زيرا «اساسا سکولاريزم خواهان سکولار شدن و غير ديني شدن همه اموري است که منهاي دين، توان ماندگاري و برپايي دارند.»[4] اين وضعيت تنها در غرب تأثير گذار نبوده است، بلکه به مرور زمان، تفکر سکولاريستي همزمان با نفوذ غرب بر مشرق زمين و کشورهاي اسلامي، روشنفکران اين خطه را هم مجذوب خود ساخت. «فرهنگ جديد غرب پس از شکل گيري و همراه با سيطر? اقتصادي و زرق و برق تمدنش، مشرق زمين را مورد هجوم خود قرار داد. مجاري نفوذ و گسترش سکولاريسم در جهان اسلام از طريق گوناگون بود.»[5]
«نخستين برخورد غرب با جهان اسلام، درگيري نظامي بود، اشغال نظامي مصر توسط ناپلئون در سال (1798) به دنبال آن، نفوذ غرب در سراسر جهان اسلام گسترش يافت. به تدريج گروهي طرفدار فرهنگ و اخلاق مهاجمان شده و جريانيهمسو و مروج فرهنگ آن سامان به نام غربزدگان، شکل گرفت. غربزدگان برتري و سيادت غرب را پذيرفتند و تسهيل کننده نفوذ آنان در جامعه شدند.»[6] به هرحال، يکي از موانع جدي در جامعه و تحقق هويت ملي خودآگاهانه، روشنفکران غربزده و از خود بيگانه و نيروهاي سکولار ميباشند. وابستگان به اين گرايش و طرز تفکر همواره تلاش کردهاند که با تبليغ جدايي دين از سياست، در جامع? ديني مانع و مشکل ايجاد نمايند.
1) تبديل اصلاحات به سکولاريزاسيون در افغانستان
معمولاً جريان روشن فکري دين مدارانه و آزادي خواهي اصلاح طلبانه در جامعه افغانستان، بعد از روي کار آمدن حبيب الله خان، آغاز شده است که اين روشنفکري و اصلاح طلبي به اسم مشروطه اول و دوم ياد ميشود. در ابتدا اين حرکت يک جنبش آگاهانه عليه ظلم، استبداد و... بوده است. در اين جنبش اصلاح طلبي، روحانيت آگاه و روشنگر، از جمله «ملا فيض محمد کاتب هزاره» سهم عمده داشت. همچنين اين جنبش سهم عمده در آزادي خواهي مردم داشت که توسط امان الله خان شتاب بيشتر يافت، وي در ابتداي زمامداري، در ظاهر اصلاح طلبي و استقلال خواهي را در پيش گرفته بود. در واقع اين اصلاح طلبي ادامهي حرکت مشروطه خواهاني بود که: «امان الله برخلاف روش حکومت داري پدران و اسلاف خود، شيو? به ظاهر مردمي و پيشرفتهاي را در پيش گرفت. او با حضور در برابر انبوه مردم، سياست آيند? خود را اعلام داشت و بر استقلال خارجي، آزادي داخلي، برابري اجتماعي و رفع مظالم گذشته تأکيد کرد»[7] ؛ ولي در ادامه حرکت و مسير و به خصوص در اواخر حکومت، اين حرکت به سوي انحراف و غربزدگي سوق داده شد.
1-1) اصلاحات ليبراليستي
امان الله خان که لقب غازي افغانستان را کسب کرده بود،[8] با يک سفر طولاني در کشورهاي غربي براي اولين بار طرح دين زدايي و دين ستيزي را در جامع? ديني و مذهبي افغانستان به اجرا گذاشت «در سال(1927) 1306 شمسي، امان الله خان همراه با همسرش از اروپا، مصر، ترکيه و ايران ديدن کرد. وي که از ديدن تحولات رخ داده در جهان و خصوصاً در کشورهاي مسلمان و همسايه افغانستان؛ يعني ترکيه و ايران، سخت به شگفت آمده بود براي تأسي به آنها دستور داد که هرچه زودتر يک سلسله اصلاحات اساسي در اين کشور به اجرا درآيد. تحميل لباسهاي اروپايي به مردم و کشف حجاب ناگهاني از جمله اقدامات او بود.»[9]
امان الله خان، بعد از مسافرت تاريخي خود به اروپا و کشورهاي منطقه از برنامهها و اصلاحاتي که داراي هويت ملي و اسلامي بود دست کشيد و به آن رنگ و بوي غربي داد. او در برابر تمدن و فرهنگ غرب خود را باخته و معتقد شده بود که براي رسيدن به تمدن جديد بايد اول غربي شد. ازاينرو، دست به اقداماتي بسيار مسخره آميز زد که با آرمانهاي قبلي او در تضاد بود. اين اصلاحات سکولاريستي عبارتاند از: 1) آزادي حقوق زن، کشف حجاب و راه اندازي مجالس شبانه. 2) برداشتن کلاه به جاي سلام دادن. 3) مطلقه کردن زنان (کساني که بيش از يک زن داشتند)، اختلاط دختر و پسر در مدارس و فرستادن دختران در خارج براي تحصيل، تغيير تعطيلي از جمعه به پنجشنبه و ...[10]. اين اصلاحات غير واقعي و دين زدايي شاه امان الله بدون در نظر داشت جامعه و مردم افغانستان بود. امان الله خان طي يک سفر طولاني تحت تأثير رفتارهاي بيگانگان قرار گرفت و يکباره از فرهنگ اصيل خودي و غرور ملي دست برداشت. گرچه شعارها و عملکردهاي شاه در ابتداي زمامداري شان اصلاح طلبانه و به نفع مردم بوده است و ازهمينرو مورد استقبال روشن فکران واقعي و آحاد مردم افعانستان قرار گرفت.
1-2) اصلاحات کمونيستي
جريان منحرف و وابسته ديگري که تلاش نمود تا جامع? افغانستان را به سوي سکولاريسم سوق دهد، دولت کمونيستي وابسته به حزب خلق و پرچم بود. اين گروه هاي دين ستيز و گوش به فرمان امپرياليسم شوروي با يک کودتاي خونين، ظاهر شد و با کشتار بيرحمانهاي اقشار مردم و با ايجاد ترس و وحشت قدرت را در کشور بدست آورد. در همان ابتداي کار، با تبليغات دروغين سعي نمود، مردم افغانستان را به انحراف بکشاند و افکار مارکسيستي را در جامعه پياده نمايد. احزاب الحادي خلق و پرچم در کنار ترويج ساير شعارهاي مارکسيستي براي مبارزه با مذهب و باورهاي ديني جامعه که سدي در مقابل افکار و عقايد آنها بود، به ترويج فحشا، کشف حجاب، کلوپهاي شبانه و ولنگاري اخلاقي دست ميزدند.
دوران گروههاي وابسته به کمونيسم، به خصوص گروه سفاک خلق و پرچم، يکي از دورانهاي سياه افغانستان به شمار ميرود. اين جريان سنگدل با پيروي از اربابان کمونيست خود، با شعارهاي واهي و فريبنده و مبارز? آشکار و پنهان با اسلام در قالبهاي گوناگون، حرکت سکولاريستي را در پيش گرفتند.
«تنگ مايگي و بيدانشي مزدوران روس، بسيار زود و سريع نقاب از چهر? آنان بر افکند و مردم دريافتند که آنچه ترهکي و اطرافيانش ميخواهند، حرکت و اقداماتي مزورانه و قباي ناميموني است که بر پيکر ملت افغانستان نازيباست و با فرهنگ و ارزشهاي سنتي و ملي کشور منافات دارد. رقص و پايکوبي دختران و پسران درجادهها و مکاتب و آغاز فعاليتهاي نشر و اشاعه برنامهاي کمونيزم در مطبوعات و معارف و شناخت و تشخيص چهرههاي کودتا و دست اندرکاران رژيم، نفرت و انزجار مردم را عليه آنان بر انگيخت و عکس العملهاي را در گوشه و کنار کشور آشکار ساخت.»[11]
2) تلاش سکولاريستي
در شرايط حساس فعلي که مردم مسلمان افغانستان بعد از رنج و گرفتاريهاي گذشته، با آگاهي کامل ميخواهند خود سر نوشت شان را تغيير داده و يک نظام ديني عادلانه را بر سر کار آورند که در چار چوب قانون اسلام و باورهاي اعتقادي مردم حرکت نمايد، برخي از روشنفکران وابسته با پشتيباني وسيع و همه جانبه کشورهاي غربي تلاش دارند، تا با برنامههاي بسيار دقيق و حساب شده، جامعهاي نوپاي افغانستان را به سوي سکولاريزيسيون و عاري از دينباوريخودي سوق دهند.
سکولارها با دو راهکار و شعار مشخص وارد جامعه شدهاند و سعي دارند تا جامعهاي نوين افغانستان را به سوي اهداف و آرمانهاي سکولاريستي سوق دهند:
2-1) تخريب اسلام
جريان سکولار ميداند تا عقيدهي مردم مسلمان کشور به اسلام محکم و استوار باشد، نميتواند کاري را از پيش ببرد. از اينرو، تلاش ميکند تا اسلام را با دلايل واهي خدشه دار نمايد، يکي از دلايلي را که مطرح ميکند اين است که عملکردهاي گذشته اسلام گرايان را (که نتوانستند درست عمل کنند) به اسلام منتسب نموده و سعي ميکند تا با اين اتهامات مردم را به اسلام دل سرد کند.
2-2) گسترش فرهنگ بيگانه
با توجه به فضاي باز و آزادي که در جامعه به وجود آمده است، دين ستيزان با سوء استفاده از آزادي و با امکانات و حمايتهاي غرب وارد صحنه شدهاند، و تلاش دارند که فرهنگ لا اباليگري و نا مأنوس بيگانه را در جامعه گسترش بدهند، و از اين طريق تلاش دارند تا عقايد و باورهاي مردم و جوانان مؤمن کشور را تضعيف کنند. پرواضح است که اگر يک ملت را از خود و باورهايشان بيگانه نمايد، به راحتي به قيد و بند ميکشاند و به راحتي ميتواند برنامههاي خود را بر آنها اجرا و اعمال کنند بدون اينکه آن ملت از خود اختيار داشته باشد.
در مجموع، آنچه از تجارب گذشته به دست ميآيد اين است که روشنفکران از خود بيگانه و سکولارهاي وابسته، در تاريخ گذشته کشور مشکلات و موانع زيادي بر سر راه پيشرفت و تکامل جامعه پديد آوردهاند. عملکرد ضد ديني امان الله خان و اطرافيانش موجب گرديد تا حرکت اصلاحي که انديشمندان متعهد کشور، آغاز کرده بودند، متوقف گردد و يک بار ديگر جامعه افغانستان به تاريکي، وحشت و خفقان فرو رفته و نيم قرن به عقب برگردد و حاکمان خود محور مانند نادرخان بر سر کار آمده با سوء استفاده از نقاب دين به ظلم و ستمگري بپردازد. از عملکردهاي او و فرزندش بود که عدهاي به دام کمونيسم گرفتار شدند، و عدهاي از روشنفکران راستين را، ياشهيد کردند و يا در پشت ميلههاي زندان محبوس نمودند و جامعه از پيشرفت و ترقي باز مانده و بار آن حرکت ناسنجيده را تا به امروز مردم مظلوم افغانستان به دوش مي کشند.
نتيج? حرکت دين ستيزي وابسته به امپرياليسم شوروي نيز روشن است. از سال 57 به بعد تا کنون تمامي مشکلات و گرفتاريهاي که بر مردم و جامعه افغانستان تحميل شده است، ريشه در عملکردهاي اين جريان خود باخته و اربابان خارجي آنها دارند.
ب) متحجران
1) مفهوم شناسي
تحجر از مصادر جعلي، و از مصدر باب تفعل است. تحجر يعني «حالت سنگ داشتن و به خود گرفتن، سخت شدن مانند سنگ»[12]همان گونه که خاصيت «حجر» غير قابل نفوذ و غير قابل خلل ميباشد، انسان متحجر نيز چنين خصوصيتي پيدا ميکند و همواره بر حرفهاي خود اصرار دارد. تحجر موجب جهل و حماقت ميگردد؛ چون مغز انسان متحجر چيزي از حقايق را نميتواند جلب و جذب نمايد.[13] براي اينکه به افکار و گفتههاي ديگران توجه نداشته و فقط حرفهاي خود را ميگويد و آن را مطابق با واقعيت و حقيقت ميپندارد.
يکي از مشکلات جوامع اسلامي و نيز جامعه افغانستان که هميشه درگير فرقه گرايي، قوم مداري و اختلافات گوناگون ديگر بوده است؛ به خاطر وجود نيروهاي متحجر و جاهل در جامعه است. اين جريان سطحينگر، فهم سطحي خويش از دين و شريعت را عين دين مي پندارند. اين نوع طرز تفکر، معمولا از کج فهمي برخي افراد به وجود ميآيد که ريشه در تعصب، جهل و گرايش به برخي از مکاتب ديني سطحينگر دارد.
امام خميني در بار? متحجران ميگويد: «امروز جامع? مسلمين طوري شده که مقدسين ساختگي جلو نفوذ اسلام و مسلمين را ميگيرند و به اسم اسلام به اسلام صدمه ميزنند. ريشه اين جماعت که در جامعه و جود دارد ... افرادي هستند که روحيه مقدس نماي دارند و از اينجا روحيه و افکار سوء خود را به نام اسلام در جامعه سرايت ميدهند.»[14]
2) تحجرگرايي در افغانستان
همان طور که جامعه افغانستان از سوي گروه هاي چپي و روشنفکران وابسته، ضرر و زيان فراوان ديده است از ناحيه جريان متحجر و واپسگرا نيز ضربات زيادي به اين کشور وارد شده است، اين جريان متحجر در طول تاريخ سياسي افغانستان ضربات سنگين را در اين کشور وارد کردهاند و با تفکر ظاهر انديشي و روحيه تحجر گراييشان موجب عقب ماندگيهاي زيادي در حوزههاي مختلف گرديدهاند.
در عصر حاضر يکبار ديگر متحجران با حرکت ناآگاهانهشان ثابت کردند که چه اندازه خطرناک بوده و جامعه را دچار مشکلات وتنش ميکند.
3) طالبانيسم نماد تحجر
برخي از ملاهاي واپسگرا که سالها در مدارس پاکستان (که وابسته به افکار مکتب ديوبنديهند، و وهابيت که بستري رشد آن در عربستان است) تحت تربيت و آموزش قرارگرفتهاند. با شرايط مناسبي که براي اين گروه به وجود آمد، استعمارگران زمينه را براي ورود اين افکار مناسب تشخيص دادند و اين جريان متحجر را با پشتيباني همه جانبه در قالب تحريک طالبان وارد افغانستان کردند. و از آنجايي که مردم افغانستان تشن? امنيت، صلح و آرامش در کشورشان بودند، اين جريان با بهرهگيري ازضعف موجود، سعي کردند افکار مردم را به سوي خود جلب و حمايت آنها را به دست آورند.
طالبان در ابتداي ورود با شعارهاي حساب شد? عدالت گستري، برابري و امنيت که با افکار و باورهاي مردم مسلمان افغانستان سازگاري داشت، وارد ميدان شدند. ولي بعد از مدتي عملکردهايشان کاملاً تغييريافت و با قشريگري، تحجرگرايي و سخت گيريهاي غير واقع بينانه به دور از شرايط و موقعيت زمان و جامعه افغانستان و حتي در برخي عملکردها مخالف با اسلام ظاهر شدند.
3-1) تضعيف اسلام اصيل
طالبان که با شعارهاي دين مدارانه به موفقيت هاي برق آسايي نايل شدند و در زمان کوتاهي بر بيشتر خاک افغانستان سلطه يافتند؛ اما در مرحل? عمل، بسياري از برخوردهاي شان غير ديني و متحجرانه بوده و با هيچ يک از معيارهاي اسلام واقعي سازگاري نداشت.
طالبان در رفتارهايي عمليشان دست به هر جنايتي که آنها را به اهداف شان ميرساند، زدند. قتل عام مردم بيگناه، آواره ساختن آنان، ويراني شهرها و مزارع، منع زنان از کليه امور اجتماعي ازجمله تحصيل، محاکمات ناعادلانه و متعصبانه و ... تأسف ودرد، اين است که اين مقدسنماها تمامي اعمال ناشايست خويش را زير پوشش دين اسلام انجام داده و با تمسک به شرع و شريعت توجيه مينمودند. رفتارهاي ظالمانه شان را مطابق سير? رسول الله عنوان ميکردند و به هيچ کسي حق نميداد عليه اعمال جاهلان? آنان اعتراض نموده و سخني بگويد، چون به زعم خودشان رفتار و گفتار آنان برگرفته از دستورات الهي و سنت پيامبر(ص) بوده و آنچه را که طالبان انجام ميدهند، احکام شريعت است. بنا به گفت? يکي از رهبران اين گروه: «بدبيني و بدگويي عليه ما چنانکه علما ميگويند کفر است، چون ما دين خدا و اطاعت از احکام و دستورات او را ميخواهيم. ما در صدد بيان سيره و سنت رسول الله هستيم. بنابراين، بدگويي نسبت به ما کفر است؛ زيرا اين امر بدبيني نسبت به سنت و طريقه رسول الله است.»[15] طالب يا به قول غربيها پليس مذهبي هرچه دستور بدهد بايد افراد جامعه بدون چون و چرا از آن اطاعت مطلق نمايند چون به تعبير طالبان، اين دستور از طرف طالب نيست، بلکه دستور، دستور اسلام است، دستور قرآن است، پياده کردن شريعت است، و امر به معروف و نهي از منکر است. در هر وضعيتي، جامعه و مردم در هيچ يک از مسايل فردي و اجتماعي، با توجه به همه گونههاي آن که در ذهن متصور است، در مقابل عمل طالبان حق اعتراض ندارند. چنانچه اعتراض کنند، اعتراض آنها در مقابله با پياده کردن شريعت اسلام و قرآن ميباشد و اعتراضکننده به مصيبت بسيار بسيار سختي دچار خواهد شد. [16]
4) خطر واپسگرايي
آنچه بيان شد، راجع به متحجران در جامع? افغانستان بود، نگارنده معتقد است که: خطر اين قشر واپسگرا در جامعه، از هر خطر و قدرتي ديگري بيشتراست. اين جريان مقدسنما، ممکن است با رنگ و لعابي خاصي در جامعه ظهور و بروز نموده، مانع اصلي پيشرفت و ترقي درجامعه گردد.
با عملکردهاي نابخردان? که هر روز شاهد آن هستيم، ما را به اين باور هدايت ميکند که خطر متحجران ناآگاه همچنان به قوت خود باقي است. نه تنها تضعيف نشده بلکه هر روز بر قدرت شان افزوده ميشود و تلاش دارند که حضور فيزيکي منظم و سازماندهي شده در جامعه داشته باشند. افرادي که تحت تعليم و تربيت افراطيون وهابيمسلک و ديوبنديمشرب قرار داشتهاند، کماکان خطر آفرين بوده، و جامعه را با مشکلات و چالشهاي فراواني مواجه ساختهاند. متحجران کژانديش ازهيچ تلاشي براي رسيدن به اهداف متعصبان? خويش دريغ نميورزند، و سعي دارند از طروق مختلف نقش منفيشان را در جامعه گسترش دهند ولو از راه دامن زدن به مسايل قومي، مذهبي و لساني باشد. ملت فهيم افغانستان براساس تجربهاي که از گذشته دارد، به خوبي ميداند که افتادن به دام متحجران و روشنفکران از خود بيگانه که هرکدام خطر و مانعي در جامعه هستند، آنان را به سوي نابودي وهلاکت ابدي سوق ميدهد؛ زيرا متحجر به خيال تعبدوتقدس، عقلانيت و خلّاقيّت را به بند کشيده آن را خلاف اسلام و دين ميداند و مخالف هرگونه تجدد و پيشرفت جامعه و مردم است. ولي روشنفکران سکولار، تمام قيود و بندها را ميگشايند، گرچه قيد الهي و تعبد به خالق و دين باشد و دليلي جز مطابقت با غرب صنعتگر و پيروي محض از آن ندارند.
پي نوشتها:
[1]- نوروزي،
محمد جواد، فلسفه سياست، انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، چاپ باقري، چاپهفتم، 1380. ص 46.
[2]- واعظي، احمد، حکومت اسلامي، مرکز مديريت حوزه علميه قم، چاپ سوم، 1383.ص47.
[3]- همان، ص 49.
[4]- همان ص49.
[5]- همان،ص49
[6]- نوروزي، محمد جواد، فلسفه سياست، مؤسس? آموزشي- پژوهشي امام خميني، ص 54.
[7]- سجادي، عبدالقيوم، جامعه شناسي سياسي افغانستان، دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول 1380، ص72.
[8]- (اين لقب را پس ازجنگ سوم افغانستان و انگليس و استقلال افغانستان بدست آورده است.)
[9]- مري لوئيس کليفورد، سرزمين و مردم افغانستان، مترجم: مرتضي اسعدي، شرکت علمي و فرهنگي، چاپ دوم 1371، ص 177.
[10]- فرهنگ، محمد صديق، افغانستان در پنج قرن اخير، ج2، قم: وفايي، 1374، ص546.
11]- حق شناس، ش.ن، دسايس و جنايات روس در افغانستان، تهران: جمعيت اسلامي افغانستان، 1363، ص383.
[12]- عميد، حسن، فرهنگ فارسي، تهران: امير کبير، 1378.
[13]- آذري قمي،روزنامه رسالت، 11مهر 1370، ص3.
[14]- امام خميني، روح الله، روحانيت، امير کبير،1362، ص349.
[15]- سجادي، سيد عبدالقيوم، جامعه شناسي سياسي، دفترتبليغات اسلامي، چاپ اول، 1380، ص227.
[16]- عظيمي، محمد ظاهر، افغانستان، ريشه دردها، بينا، 1377، ص17.
اشتراک در:
پستها (Atom)