‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

پیـغام گیر تلفن برخی شاعـران ایـرانی !


پیـغام گیر تلفن برخی شاعـران ایـرانی !
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

زنگ زدن توی این روزها فقط برای مسائل کاری نیست و در اکثر مواقع از سر دلتنگیه و به نوعی یاد کردن از دوستان و رفقا به حساب میاد. هرچند بعضی وقت ها با صدای پیغام گیر مواجه می شیم که میگه : لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید ... اما تا حالا هیچ فكر كردید اگه زمان شاعرای قدیمی تلفن و پیغام گیر وجود داشت، شاعرا واسه پیغام گیرشون چه متنی رو میذاشتن؟! هرچند این مطلب برای خیلی از شما دوستان شاید چیز جدیدی نباشه ولی مرور دوباره اش هم خالی از لطف نیست.

پیغام گیر تلفن حافظ :

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!


پیغام گیر تلفن سعدی :

از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم


پیغام گیر تلفن فردوسی :

نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
پیغام گیر تلفن خیام :
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!


پیغام گیر تلفن مولانا :

بهر سماع از خانه ام رفتم برون، رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!


پیغام گیر تلفن بابا طاهر :

تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت !


پیغام گیر تلفن منوچهری دامغانی :

از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!


پیغام گیر تلفن نیما (در خانه ای که در یوش بود) :

چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش


پیغام گیر تلفن نیما (در زمانی که در تهران زندگی می کرد) :

آی آدم ها!
كه اندرپشت خط
در انتظار پاسخی هستید !
یك نفر هم، اینك اندر خانه ی ما نیست!
كه پاسخ گوی الطاف شما باشد.
اگر با دست و پای دائم از چنگ فضای سرخ ناامنی
و این دریای تندوتیره و سنگین كه می دانید
رها گشتم
و سوی خانه برگشتم
سلامی گرم خواهم داد در پاسخ
محبت های بسیار عزیزان را...


پیغام گیر تلفن شاملو :

بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تانگاه که توانستن سرودی است


پیغام گیر تلفن سایه :

ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان


پیغام گیر تلفن فروغ :

نیستم... نیستم... اما می آیم... می آیم... می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم. می آیم. می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد ...
پیغام گیر تلفن شاعران شعر نو :

افسوس می‌خورم
چون زنگ میزنی
من خانه نیستم که دهم پاسخ تو را
بعد از صدای بوق
برگو پیام خود
من زود می‌رسم
چشم انتظار باش ...

یاد سهراب سپهری بخیر آنکه تا لحظه خاموشی گفت :تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم، آرزویم همه سرسبزی توست ...

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

راز ماندن

کوه پرسيد ز رود،
زير اين سقف کبود
راز ماندن در چيست؟ گفت: در رفتن من
کوه پرسيد: ومن؟ گفت: در ماندن تو
بلبلي گفت: و من؟ خنده اي کرد و گفت: در غزل خواني تو
آه از آن آبادي
که درآن کوه رَوَد،
رود، مرداب شود،
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گريبان ببرد،
و نخواند ديگر،
من و تو، بلبل و کوه و روديم
راز ماندن جز،
در خواندن من، ماندن تو، رفتن ياران سفر کرده ي مان نيست، بدان

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

رنج يک افغوني!!!!

برادران عزيز اين شعر را فقط بخاطر نظر خواهي شما عزيزان درج نمودم نخوانده نگذريد

رنج يک افغوني!!!!
لينا روزبه حيدري - واشنگتن پريزم
با تو به درد دل مي نشينم
اي همسايه!
تا شايدآن حس انسان دوستي و عدالت را
که بنامش
از قران آيه بر مي گيري
و بخاطرش
با دنيا به مجادله بر مي خيزي
بر من تلاوت کني و خود را در آن بيابي
وقتي اشغالگري بيگانه کشورم را به غارت برد
وقتي چمن زار سبز شهرم به خون پدر و صد ها مثل او به لاله زاري مبدل گشت
وقتي بمن گفتند که خدا و رسولي نيست که ما زاده طبيعت ايم
وقتي قلم را بر دستم نهادند و ناخن هايم را دانه دانه کشيدند
تا خاکم را به نامشان امضا کنم
با اخرين رمق هاي مانده در تنم رها کردم
خانه و شهر و کشورم را
و با نفس هاي آخر تا خاک تو خزيدم
به تو پناه آوردم
که بيرقت با نام الله آراسته است و پيامت از مساوات ومهرباني
عدالت و تواضع
برادري و برابري
لبريز
به تو پناه آوردم تا شايد مردانگي مرا در برابر ظلم بستايي
و با مردانگي خودت فرصت زندگي بدون ذ لت را به من ببخشايي
زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر مني
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آنرا با مرز تقيسم کرده ايم
به من قسمت کوچکي به سخاوت قلبت
به اجاره خواهي داد
و شريک دردهايم خواهي شد
تا روزي
که کشورم
آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستاني بهترمهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند
و اي برادر
از مهربانيت در اوج بيچارگي
ماز دست گيريت در روز هاي نا اميديم
با اشک و قلبي مملو از محبت
سپاسگذاري خواهم نمود
از فرط بي پناهي
به کشورت پناه آوردم
کودکي بودم که پايم با خاکت آشنا گشت
جوانيم را در کشورت گم کردم
زبانم را بفراموشي سپردم
"تشکر"هايم به "مرسي"
و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت
شاعرم حافظ گرديد و
از قابلي وچتني و چاي سبز
به زرشک پلوو طعم شور خيار و چاي معطر سياه
در پياله هاي کمر باريک
با قند خشتي در کنار عادت نمودم
در کشورت
بهترين و بدترين لحظه هاي زندگي را
به تجربه نشستم
پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا ناميدمش
مادرم در بهشت رضاي تو با دلي نا اميد مدفون گرديد
خواهرم با پسري از تبار تو عقد و نکاح بست و
در جنگ عراق برادرم
براي سربازانت نان پخت
صلوات فرستاد
و با افتخار عرق را از جبين زدوده و
بند سبز يا حسين را بر پيشاني گره زد
حال
پيريم را نيز در خاک تو
به تماشا نشسسته ام
سالهاست
که چنار وجودم
در گردباد حوادث خاک تو
به بيد لرزاني مبدل گشته است
سالهاست
که نامم را بفراموشي سپرده ام و
لقب "مشدي"را بنامم گره زده اند
سالهاست که من ديگر آن کودکي نيستم
که با پاي برهنه و قلبي مملو از وحشت براي سرپناهي
به تو پناه اورد
ولي تو
همان بي خبري هستي که بودي!
ولي توبا آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هايت
با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هايت
با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن ديوار ها و ساختمان ها و خانه هايت
با آنکه صبر و تحمل ام را در شنيدن کنايه ها و کينه توزي هايت
به تباهي نشستم
هرگزبراي لحظه اي
جرقه زود گذر انسان دوستي را
بر قلبت راه ندادي
هنوز هم
در فهرست تو"اوفغوني" ام و
در کتاب تو بيگانه
هنوز هم
مهرباني در قلبت براي مهاجري کوله بدوش
که چيزي بجز نجات از جنگ
از تو نمي خواست
که با دادن ساليان زندگيش
به همت و قوت دستانش
شهرت را آباد نمود
نيافته اي
و هنوز هم
با نفرتي سي ساله
احساساتم را ببازي ميگيري
دروازه مکتب را بروي کودکم مي بندي
بساطي را که نان شکم هاي گرسنه اطفالم بدان محتاج است
با لگد به جوي آبي مي اندازي و
دست هايم را با تهديد "رد مرز" نمودن مي بندي و
اشک هايي را که با خاک سرک هاي تو
بر چشمانم به گلي مبدل گشته
و اميد را در نگاهم دفن مي کند
با تمسخر مي نگري و مي گويي
"شما به حرف نمي فهميد"
هنوز هم
بر مظلوميت اطفال کربلا
زنجير بر خود مي کوبي و
بر يزد (يزيد) و يزديان لعنت مي فرستي
از بي عدالتي ديگران سخن مي گويي
ولي هرگز در صف هاي دکان ها در داخل اتوبوس هاي شلوغ
حالت مشوش يک افغان را نمي بيني
که از ترس تو
اهانت هاي تو را
تلخ تر از زهر
فرو مي بلعد و غرور خود را
پايمال احساسات تو ميکند
تا مبادا
پنجه بر سمت اش دراز کرده بگويي
"به کشورت برگرد اوفغوني پدر سوخته"
مي روم
ولي
درخت هاي سبز و بلند کرج
سرک هاي پاکيزه تهران
پارک هاي خرم و زيبا
خانه هاي مجلل بالا شهر
نان هاي گرم نانوايي
کفش هاي راحت چرمي
پتلون هاي زيبا و رنگارنگ
همه و همه
ياد مرا
رنج هاي مرا
نشان انگشتان مرا
عرق و سرشک ريخته از چشمان مرا
با خود به يادگار خواهند داشت
مي روم ولي حاصل دست هاي اين کارگر افغان
براي هميشه در رگ و پوست کشورت
جاويدان خواهد ماند
مي روم
چه مي داني
شايد روزي تو
به دروازه شهر من محتاج گردي
وانگه
من به تو درس مهرباني را خواهم اموخت
وانگه
تو درد دربدري مرا خواهي چشيد
وانگه
شايد يکباربراي لحظه اي کوتاه تر از يک نفس
سرت را با پشيماني
در مقابل عدالت وجدانت
خم کني!
و فقط همان لحظه
قيمت ده ها سال رنج مرابه آساني
خواهد پرداخت!
يک مهاجر